آغاز 5 سالگی


امروز روز تولدمه و من حسابی خوشحال و ذوق زده ام البته یک هفته ای میشه که
انتظار این روز را می کشیدم و هر روز که از خواب بیدار می شدم از مامانی می پرسیدم
" چند روز دیگه تولدم میشه ؟"
چند روز پیش وقتی از خواب بیدار شدم و دیدم که کوچه را چراغانی کردند و کاغذهای
رنگی آویزون کردند خیلی خوشحال شدم و مامانی را صدا کردم که مامانی بیا ببین بخاطر
تولد من اینجا را چه خوشگل کردند
( این هم از مزایای تولد در ماه شعبان).
من از جشن تولد فوت کردن شمع و خوردن کیکش را دوست دارم بخاطر همین روز
تولد مامان و بابا هم همینقدر خوشحال میشم چون این دو کار را اون روز ها هم
انجام میدم
.
در طول این ٧-٨ ماهی که خاطراتمو اینجا ننوشتم تغییرات زیادی در اخلاق و رفتار
و ظاهرم ایجاد شده که مجموع اونها یعنی اینکه من دیگه بزرگ شدم
بخاطر
همین دیگه دوست ندارم من را کوچولو صدا کنند البته مواقعی که به نفعم باشه
ترجیح میدم همون کوچولو بمونم مثلا" مواقعی که مامانی ازم می خواد لباسهامو
خودم بپوشم یا اتاقمو مرتب کنم میگم " مامانی من که هنوز کوچولو ام بذار وقتی
که بزرگ شدم "
.
از نظر غذائی هیچ تغییری در علائقم ایجاد نشده و همچنان عدس پلو (با کشمش
فراوان) غذای مورد علاقمه و بعد کباب ( جوجه و کوبیده ) و ماهی .
تا همین یک ماه پیش وقتی خوردنی می خواستم میگفتم " چیزی بدید بخورم دلم
زیاد بشه دستم به جائی برسه"
. البته الان از نظر گفتاری خیلی پیشرفت کردم
و جملات را کامل و تقریبا" بدون اشتباه بیان می کنم و کمتر پیش میاد که
اشتباهات گفتاریم باعث خنده بقیه بشه .
اگر چه تا دو سه ماه پیش به سیب زمینی میگفتم سیز نی نی ..
کمکم کن ... تمکم کن آب آلبالو ... آل بل ببو شکسته ... بکسته
کشتم .. کشیدم
اما الان در آستانه ۵ سالگی حسابی حاضر جواب شدم و
هرازگاهی مامان و بابا از جوابهائی که بهشون میدم شوکه میشن
. مثلا"
چند وقت پیش وقتی از مامانی اجازه گرفتم برم کامپیوتر را روشن کنم اما مامانی
اجازه نداد زدم زیر گریه مامانی هم که عصبانی شده بود گفت: پوریا اینقدر گریه
نکن من از بچه هائی که برای برآورده شدن خواسته هاشون گریه می کنند اصلا"
خوشم نمیاد من هم خیلی جدی و خونسرد جواب دادم : مامانی اینقدر غر نزن من هم از
مامان هائی که همش سر بچه هاشون غر میزنن اصلا" خوشم نمیاد . 
یا همین دیروز وقتی بابائی از تو یخچال از بستنی هائی که من میخورم برداشت
سریع رفتم پیش مامانی و گفتم : مامانی زود بیا بابائی را دعوا کن وقتی مامانی
پرسید چرا؟ گفتم چون بابائی داره بستنی می خوره مامانی هم گفت: خب.. چه اشکال
داره گفتم : اخه این بستنی ها مال کوچیک سالانه و بابائی چون بزرگساله نباید از این
بستنی ها بخوره . 
این روزها از بین اسباب بازیهام بیشتر با ماشین هام بازی میکنم و با خانواده خرسی که
علاقه زیادی بهشون داشتم و براشون اسامی مامان خرسی بابا خرسی ای آ نان
میکی موس و ولگرد بیچاره را گذاشته بودم کمتر بازی میکنم .
این هم چند تائی عکس از من :
من پوریا متولد 2 مرداد 1385 هستم.