دی ماه سخت

دی ماه سرد و خشک  با آلودگی شدید هوا و تعطیلی چند روزه مدارس شروع شد .

البته این بار (با توجه به پیشینه من در مواجهه با این تعطیلات پیش بینی نشدهچشمک)

 مامان و بابا از قبل در مورد احتمال تعطیلی مدارس زمینه چینی کرده بودند و من

فقط ابراز ناراحتی کردم و از گریه خبری نبود خجالت.

 

 نکته جالب در مورد این تعطیلات این که هفته بعد ش که مدرسه رفتیم

معلممون برای تمام طول هفته تکلیف تعیین کرد و همه روزهای روزنگارمون

به این جمله مزین شد:" اگر تعطیل بود ...." خنده و جالب تر این که هیچ روزی

را تعطیل نکردن و حتی چهارشنبه ای هم که احتمال تعطیلی اش از قبل نود

درصد بود  تعطیل نشدنیشخند

 ماه سخت و پرمشغله ای را گذروندیم ناراحت برای من از این جهت سخت بود 

که اولا" تمام ماه را با سرفه های شدید ناشی از حساسیت که این اواخر 

سرماخوردگی هم تشدیدش کرد درگیر بودم ..آریا هم دو بار و به فاصله کم 

مریض شد که هنوز هم خوب نشده و این مریضی ها باعث شده که دایم در 

حال گریه و نق زدن باشه و البته کاملا" چسبیده به مامانی نگران...

دوم این که تو این ماه  با یک مامان کاملا" خسته و کم طاقت سر و کار

 داشتم که طاقت هیچ گونه بازیگوشی و بی انظباطی و حتی شوخی

 را هم نداشت استرس

 

 جشن یلدای مدرسه 

جشن یلدای مدرسه

 

 دیکشنری تصویری  70 صفحه ای برای درس زبان که مامانی قول داده با یادگیری

کلمات جدید به تعدادصفحاتش اضافه کنه .

دیکشنری تصویری

 این هم تصویر تعدادی از صفحاتش

 

جامدادی رومیزی با بطری شیر (درس بسازیم ولذت ببریم.. علوم )

جامدادی رومیزی

 

 و من در  ابتدای راه یادگیری خط تحریری زبان انگلیسی

خط تحریری

 

 آریا قلب

داداشی مو فرفری

 داداشی موفرفری من

 

 داداش آریای نق نقوی من که این روزها  راه اومدن باهاش واقعا" صبر ایوب

می خواد نگراندر آغاز  بیست و یک ماهگی به استقلال غذایی رسید و از

شیر گرفته شد هوراو بسیار آقا منشانه با این موضوع کنار اومد بغل

که جای بسی تعجب بود .هر چند این روزها داره حسابی تلافی میکنه

از دیر خوابیدن و کله سحر بیدار شدن گرفته تا گریه های زیادش بخاطر 

خواسته های ریز و درشت و بی قراری موقع خوابیدن که فقط و فقط رو

شونه مامانی خوابش میبره .

داداشی دوست داشتنی  (وقتهایی که غر نمیزنه خنده)من کلمات زیادی را 

یاد گرفته و باقی کلمات را هم فقط حرف اولشونو میگه ..

بعضی وقتها خیلی بامزه آب را تلفظ میکنه اما همچنان کلمه ماء کاربرد 

بیشتری داره ...مثل بچگی های من به بغل میگه بعل که این روزها 

خیلی هم به کارش میاد و مامانی در هنگام ادای این کلمه:کلافه

وقتی غ را خیلی غلیط و پشت سر هم بیان میکنه یعنی دوغ می خواد و 

خ غلیظ و پشت سر هم یعنی خودکار خنده

 

و این هم تخته اشکال هندسی و اولین قدم های آریا در راه آموختن ..

وقتی بهش دادیم اصلا" اجازه نداد کسی نزدیکش بشه و خودش چند بار 

اول را با آزمون و خطا و بعدش به سرعت همه را سر جای خودش قرار داد

و من خیلی بیشتر از مامان و بابا ذوق زده شدم و گفتم چه داداشیه 

باهوشی دارم بغل

تخته اشکال هندسی

آریا این روزها بیشتر از من سرش تو دفتر و کتابه و مصرف کاغذ و خودکارش هم

بالاست.نیشخند بعضی وقتها آنچنان غرق نوشتن میشه و تمرکز میکنه که فکر میکنی 

در حال شکافتن هسته اتمهخنده 

وقتهایی هم که من به سی دی زبان گوش میکنم میاد کنار من و کلمات را 

تکرار میکنه .لبخند

 

آریا که تو شلوغی هایپراستار اصرار داره خودش کالسکه اش را ببره.

 

آغاز زمستان

 آذر ماه هم سریع گذشت و سه ماه تحصیلی لذت بخش راپشت سر گذاشتیمخوشمزه.


این سه ماه بسیار شیرین و بدون هیچ گونه استرسی سپری شد و با وجود 

این که از نظر درسی خیلی جلو هستیم و به احتمال خیلی زیاد  تا پایان بهمن

ماه همه کتاب ها به اتمام میرسه اما بخاطر برنامه ریزی دقیق و تلاش زیاد معلم 

عزیزمون خانم اسد جعفری قلب همه ی  درس ها  برامون آسون  هستند . 

 

کارنامه آبان ماه 

امتحانات آذر ماه را هم عالی گذروندم از خود راضی..

 

چک های امتیازیم به هزار رسید هورااما فعلا برای گرفتن جایزه اقدام نمی کنم

و تصمیم دارم تا پایان سال تحصیلی صبر کنم و یک جایزه بزرگ بگیرم مژه.


این روزها به  کتاب تمایل زیادی دارم و علاوه بر کتاب هایی که از

کتابخونه میگیرم و کتابی که هر آخر هفته معلممون بهمون میده

و کتاب های کتابخونه خودم به شنیدن قصه های شب مامانی هم

معتادم و بعضی شب ها تا چند تا قصه برام نخونه رهاش نمیکنم

البته مامانی هم شرطش برای خوندن  اینه که من حتما" خوب

مسواک زده باشم ناراحتالبته من از یک سالگی محکوم به مسواک زدنمنیشخند

اما راستش چون روزهای تعطیل تا زمانی که چشمام را میتونم باز نگه دارم

از جمع خانواده دل نمیکنم  مسواک زدن آخر شب برام مثلشکنجه میمونه گریه

و مامانی هم که...نگران

 

بادنما و فرفره (ساخته شده توسط من و بابایی )

 

این ها هم سکه های کاغذی و اسکناس های سایز کوچیک برای یادگیری 

بهتر ارزش های ریالی(موقع درست کردنشون به مامانی گفتم پس شما

راحت میتونید اسکناس جعل کنید!!  تعجبخنده)

امتحان پایان ترم زبان را هم دو هفته پیش دادم و این ترم هم Top Student شدممژه

 

 دفترم هم دفتر نمونه انتخاب شدمژه

 

آخرین دیکته شب Step Up 1

 

از فردا هم بعد از دو هفته تعطیلی کلاس های ترم جدید در همون روزها و

ساعت های ترم قبل شروع میشه. 

کلاژ درخت پاییزی 

به مناسبت شروع زمستان تو مدرسه برامون جشن یلدا گرفتند که خیلی 

خوش گذشت ...کلی هم عکس گرفتیم که بخاطر تعطیلات عکس ها هنوز

 به دستمون نرسیده ...

شب یلدا ی امسال را مامان بزرگ و بابا بزرگ قلب(پدری) مهمونمون بودند و 

به من و آریا حسابی خوش گذشت.چشمک

 

 

آریا بغل

داداش آریای من اونقدر خوردنی شده که میشه قورتش دادقلب البته ترجیح میدم

فقط خودم ذوقشو بکنم و مامان و بابا اقدامی نکنن نگران

دامنه لغاتش وسیع شده ولی از حرف گ تو اکثر کلماتش استفاده میکنه مثل 

غذا که بهش میگه غگا . 

با این که حرف نمیتونه بزنه اما با ایما و اشاره منظورشو کامل میرسونه مثلا"

وقتی خوردنی ای می خواد که اسمشو نمیدونه انگشتاشو جمع میکنه و 

چندین بار تند تند میبره داخل دهانش و با دست دیگه اش خوردنی را نشون

میده و میگه اون خنده...

 

غذای مورد علاقش ماکارونی فرمیه و هر وقت مامانی برای دوتامون همزمان 

غدا بیاره اول از بشقاب من غذا می خوره و هرازگاهی هم از بشقاب من 

یواشکی تو بشقاب خودش میریزه وقتی هم بهش میگی از غذای خودت 

بخور به غذاش اشاره میکنه و میگه داعه یعنی مال من داغه تعجب..

 

 

این روزها عشق گذاشتن سی ای یا شی ای ه (سی دی )( بیچاره

سینما خانگی  که قاطی کرده و خود به خود باز و بسته میشه و صداش 

بالا و پایین میره و هرازگاهی زلزله ایجاد میکنهنگران).هر وقت هم که نمی خونه

خودش دستمال برمیداره و س دی را تمیز میکنه خنده.

 

مفهوم اعداد را درک میکنه و هر وقت از وسیله ای چند تا داشته باشه دونه دونه 

بهشون اشاره میکنه و می شماره : پنج ..شی ..اف .. اش و ده ..البته اعداد

برای آریا از پنج شروع میشن ..

 

هر شب قبل از خواب میاد و من و میبوسه و به روش خودش شب بخیر

میگه بغلو البته بعدش هم سریع از کمدم یک اسباب بازی کش میرهنگران .

 

 

 

تا صدای تلفن بلند میشه گوشی را برمیداره و فرار میکنه و باید دنبالش 

بدویی تا ازش پس بگیری ...بعضی وقتها هم خودش گوشی را برمیداره 

و شروع به شماره گیری میکنه و بلند بلند میگه پنج شیی اف و...

لبخند

هنوز هم هرازگاهی با شعله های گاز کار داره و کم و زیادشون میکنه اما 

خوشبختانه خودش خبر میده یعنی میاد دست مامانی را میکشه و میبره 

سمت گاز و شعله دست کاری کرده را نشون میده . متفکر

 

داداش کوچولوی من کارهای خوب هم بلده از خود راضی:

هر وقت غدا می خوره بشقابشو برمیداره میذاره روی اپن..

باقیمانده غذا و کاغذ خوراکی هاش را می اندازه سطل آشغال ..کاغذ تو

خونه ببینه جمع میکنه و میندازه تو ظرفشویی...تا خوردنیش تموم میشه 

دستهاشو بالا میگیره و از مامانی می خواد براش بشوره و 

بعد از هر بار غذا خوردن خودش دستمال برمیداره و دور دهانش را پاک

میکنه قلب

روزهای آرام

آبان ماه بدون اتفاق خاصی با سرعت برق و باد  گذشت خنثی.

 

آلودگی هوا هم که باعث تعطیلی کامل هفته گذشته شد و شنیدن این خبر

موجب سرازیر شدن اشک های من خجالتمامانی کلی تلاش کرد تا راضیم کنه

تعطیلی خیلی هم بد نیست و میتونم از این فرصت نهایت استفاده را برای

انجام کارهای دلخواهم ببرم خیال باطل سریع هم یک لیست بلند بالا تحویلم داد که

نکنه یه موقع زیاد بیکار بمونم نگران

 

 از طرفی معلممون هم که میدونست چه دانش آموزان درسخونی داره و

فراق از درس و مدرسه چقدر برامون سختهزبان نذاشت خیلی بهمون سخت

بگذره و دوشنبه  بعدازظهر از طریق نماینده کلاس کلی تکلیف برای روزهای

تعطیلمون دیکته کرد نیشخند.

 

 

امسال نسبت به پارسال  خیلی مستقل تر شدم و اکثر کارها و تکالیفم

و حتی تحقیقات کلاسی را  به تنهایی انجام میدم و دیگه مثل پارسال

نیاز به یادآوری و تذکر برای انجام تکالیفم نیست از خود راضی تازه خیلی وقتها مثل

روزهای تعطیل که طبق عادت زود بیدار میشم فورا میرم سراغ درسهام و

با تمیز و مرتب انجام دادن تکالیفم مامانی را شگفت زده میکنم مژه.

 

آزمایش لوبیا( علوم)

 

کلاژ جدول هواشناسی

 

کلاس های زبانم برقراره و  همه دیکته ها و امتحان میان ترم  را

Excellent گرفتمهورا. دامنه لغاتم هم وسیع تر شده و دیگه تو بازی

کلمات (یک کلمه میگیم و نفر بعدی با حرف آخر کلمه باید کلمه جدید 

بگه)زود به مامانی نمی بازم. لبخند

 

کارنامه میان ترم زبان 

 

 

به مناسبت روز دانش آموز از طرف مدرسه یک جامدادی کادو گرفتیم و 

با شکلات پذیرایی شدیم .مامان بابا هم به خواست خودم سری کارتون های

بن تن را برخلاف میلشون متفکر برام گرفتند و همچنان دیدن این نوع کارتون ها

جیره بندی شده استخنده

 

و آریا قلب

 

 

داداش کوچولوی من این روزها حسابی خوردنی شده و هر کاری را برای 

جلب توجه ما میکنه از حرکات آکروباتیک و بعضا" خطرناک گرفته تا

شیرین کاری های بامزه بغل

 

 بعضی وقتها به زبان خودش چیزی را تعریف میکنه و بعدش کف دستش را 

میگیره جلوی دهانش و خیلی بامزه می خنده. قلب

 

وقتی باهاش حرف میزنیم و حواسش نیست به محض این که متوجه میشه 

برمیگرده طرفمون و با لحن سوالی میگه" تی"؟ (چی).

 

به غذا میگه "غگا " و همچنان با خوردن اولین قاشق ازغذاش سرشو

 به دو طرف تکون میده و به به میگه . 

به غذاهای ترش و سالاد شیرازی علاقه زیادی داره (برخلاف من ).

 

این روزها دیگه مخاطب ابراز علاقه های مامانی  تنها من  نیستم ناراحتو تا 

مامانی ازمون میپرسه عشق من کیه یا نفس من کیه آریا سریع میگه:" من "

و مامانی کلی قربون صدقه اش میره و اینجاست که اون حس خفته من بیدار

میشه و ناراحتیم باعث میشه مامانی کلی توضیح بده تا قانع بشم منم 

همچنان عشقش هستم نگران.

 

با همه این حرفها داداش آریای من همچنان چسسبیده به مامانیه و نه تنها

میزان چسبندگیش کمتر نشده  بلکه بیشتر هم شده خندهاگر دو دقیقه مشغول

باشه و مامانی به اتاق دیگه بره و یا جلوی دیدش نباشه فورا" تا متوجه

نبودنش میشه با سرعت زیاد و گریه می دوه و همه اتاق ها را دنبالش می گرده .

البته این وقتهایی که با بابایی تنهایی میرن به قول خودش ددر را شامل 

نمیشه و این جور مواقع خیلی راحت بای بای میکنه و میره و  اگه چند ساعت

هم بیرون باشه اصلا" به روی مبارک نمیاره که مامانی کجاستمتفکر.


                                       مراحل پرپر شدن گل های باغچه بابابزرگ 

اول که با لبخند نازشون میکنه 

بعد هم که با آرامش پر پرشون میکنه 

حالا هم که راضی از کارش برای خودش دست میزنه 

مهر ماهی که گذشت

امسال هم روز اول مهر را همراه مامان و بابا و داداش آریام رفتم مدرسه البته با این

تفاوت که من بخاطر آشنا شدن با راننده سرویس با سرویس رفتم و مامان و بابام

پشت سرم اومدند .

 

 

بعد از یکی دو ساعت تو حیاط بودن و دیدن برنامه هایی مثل سرود و

نمایش عروسکی و صحبت یکی از هنرمدان تلوزیونی و خوردن زنگ آغاز سال

تحصیلی کلاس بندی شدیم... با شیرینی و آب میوه ازمون پذیرایی کردن و با

عبور از زیر قرآن وارد کلاس شدیم. البته نمایش عروسکی برای من جذابیتی

نداشت و موقع اجراش ترجیح دادم با همکلاسی هام صحبت کنم نیشخند.

 

 

من امسال کلاس دوم نشاط هستم و معلممون خانم اسد جعفریه که

بسیار با تجربه و خوب هستند .

 

برنامه هفتگی

 

 

 

برنامه های معلم امسالمون شامل:

تکالیف شب مختصر و مفیدبغل

تاکید بر یادگیری مطالب سر کلاس و تمرین و تکرار

(دو سه هفته اول را به مرور درس های سال گذشته گذروندیم .)

فقط یک روز در هفته(یک شنبه ها) نوشتن مشق داریمهورا.

 

 

هفته ای یک شعر را باید حفظ کنیم که شامل شعرهای کتاب فارسی

و هدیه های آسمانه که کار بسیار لذت بخشیه مخصوصا" که من و مامانی

برای حفظ شعر با هم مسابقه میدیملبخند.

 

یک دفترچه کوچیک نمره هم داریم که هر بار درسی ازمون پرسیده میشه

معلم داخل دفترچه وارد میکنه تا خانواده هم در جریان وضعیت درسیمون

باشه و دیگه نیاز نیست مثل پارسال هر روز برای مامان توضیح بدم که چه

درسهایی ازم پرسیده شده و جواب من چی بوده .چشمک

 

برای هر دیکته ی عالی .. تمیزی و خط خوش و رعایت نظم و انضباط در

کلاس یک کارت صد آفرین و با 15 کارت صدآفرین یک چک 100 امتیازی

جایزه می گیریم . من اولین نفری تو کلاسمون بودم که چک 100 امتیازی

گرفتم.از خود راضی

اولین دیکته های سال دوم 

 

 

هر چهارشنبه هم معلممون یک کتاب داستان بهمون میده تا آخر

هفته بخونیم و چون سئوالی ازمون پرسیده نمیشه که خوندیمش

یا نه ..با ذوق و شوق فراوان خونده میشه .خنده

 

 

تو این ماه دو تا اردو رفتیم : یکی باغ گل و گیاه غرب تهران و اون یکی بازدید

از موزه ساعت زعفرانیه که نمایش قطعه گمشده را هم اونجا دیدیم و

خیلی خوشمون اومد.

دفتر (دیکته ..ریاضی ..مشق ..علوم)

 

کتاب های سال دوم 

 

و اما فوق برنامه ها:

کامپیوتر power point تدریس میشه و من در هر فرصتی میرم سراغش

و با چیزهایی که یاد گرفتم و نکته هایی که مامانی یادم میده اسلاید درست

میکنم و اصرار هم دارم که همشون را ذخیره کنم.. تازه تمرین های word

پارسالم را هم نمیذارم مامانی از تو لپ تاپش پاک کنهنیشخند

 

زبان: کتاب First friends 2 تدریس میشه که برای من جنبه تفریحی داره .

مهارت تفکر و کتابخوانی خلاق (همچنان عاشق این کلاسیم) از دیگر

فوق برنامه های امسالمونه.

 

زبان کانون Step UP را شروع کردم و شنبه و چهارشنبه 4/5 تا 6 کلاس

دارم .

 

بخاطر کم بودن حجم تکلیف های شبمون هم به خوندن زبانم میرسم و

هم هر شب با مامانی کتاب فارسی آموز ادبی را می خونیم و تمرین های

کارورزیش را انجام میدیم.

 

اسامی همکلاسی های من:

محمد متین بهنام پور...مهدی(فربد) حسینی ..حسین موسیوند ..امیرحسین (پارسا)رحمانی 

آرین عابدین زاده...صدرا طباطبایی...پرهام معصومی ...امیر رضا خوانی..عرشیا حبیبی ..عرشیا 

نوروزیان...مهدی عباس زاده ..امیرحسین احمدی ...امیرحسین آدینه ..پدرام علی پور ..امیر مهدی بنکدار

..شروین رجبی ..مانی افضحی زاده...آرین شمس ...شایان رجب زاده  ... سجاد حجت شمامی 

...محمدرضا ایمانی ...عرفان مقیمی...پارسا سپهری ...اشکان حیدری ..علی رضا باقری


آریاقلب

 

داداش کوچولوی شیطون و خطرناک من (باید شش دانگ حواسمون

باشه که شعله های گاز را زیاد نکنه ..تا دو شاخه ببینه سریع میره

سراغ پریز برق.. یک بار هم اتو را از کمد برداشته بود و زده بود به برق

و این در حالی بود که فقط 1 دقیقه مامانی ازش غافل شده بود تعجب..

هر چیزی را هم که دستش برسه میذاره دهنش ناراحت) 18 ماهه شد و

دیروز با یک هفته تاخیر واکسنشو زد الان هم پاش درد میکنه و نمیتونه

راه بره و این برای آریا خان که این روز ها کارش چرخ زدن دور خودش با

دور تند و دویدنبا سرعت بالا دور تا دور هاله بدترین اتفاقه.

 

 

داداش آریای من ماچدر 1 سال و 5 ماهگی اولین جمله اشو گفت :

بابا اومه(بابا اومد ) .. اما دامنه لغاتش زیاد نیست و فقط مامان بابا

دادا (داداش) ماء (آب) ..بر (کلید برق) این .. نه و به به (بعد از غذا

سرشو به دو طرف تکون میده و میگه به به )را میگه اما با حرکات

سر و دستش منظورش را میرسونه و همه صحبت های ما را هم

متوجه میشهبغل

خوشبختانه این روزها دیگه مامان بابا به من نمیگن چیزی براشون

بیارم هوراچون آریا همه خواسته هاشون را از آوردن دستمال کاغذی و متکا

و دمپایی روفرشی هاشون گرفته تا گذاشتن پیش دستی و لیوان داخل

ظرفشویی را با شوق فراوان انجام میدهمژه

 

یک ماهیه که عاشق آهنگ های گروه رستاک شده و صبح ها به محض

این که چشماشو باز میکنه سی دی را میذاره و حرکاتموزون انجام میده

بعد از چند دقیقه که خسته شد پشت به تلوزیون میشینه و میره تو حس و

فقط سرشو تکون میده .. تا آهنگ ها تموم نشه از جاش تکون نمیخوره . خنده

 

علاقه زیادی به کتاب و دفتر داره و دائم کمدشو نشون میده و با گفتن د..د (

با فتحه ) می خواد که کتاب و دفترهاشو بیاریم و با زبون خودش شروع به

خوندن میکنه.

هر وقت بابایی می خواد نماز بخونه سریع مهر را براش میاره و شروع به

صلوات فرستادن میکنه ... که فقط چند حرفش مفهومه اما تلفظاش

درسته (هم مح ..هم ..مح )لبخند.

 

شهریور ماه به روایت تصویر

سفر به همدان 

نمای شهر از بالکن هتل 

 

اولین کاری که همیشه بعد از ورود به هتل انجام میدم چشمک

 

 

اکواریومی که من هر بار به دیدن پاتریکش میرفتم خنده

آرامگاه ابوعلی سینا 

 

آرامگاه بابا طاهر 

 

گنجنامه 

 

علیصدر

درکه (آریا ..سینا ..پوریا ..آرامش ) 

 

جاده چالوس (رستوران ارکیده )

 فرهنگسرای سرو ..جشن پیله ابریشم (تحقیق کرم ابریشمم از بین ده هزار

تحقیق دانش آموزی برگزیده شد و قراره جایزه اشو تو مدرسه و سرصف بهم بدن )

 

آخرین  دیکته های primer2

 

 کارنامه پایان ترم 

 

در اولین ترم حضورم در کانون Top Student شدم و بیست هزار تومان جایزه 

گرفتم از خود راضی دفتر مشقم هم نمونه انتخاب شد و قراره ترم بعد تشویق بشم.

من که میگم خوبه این هم تشویقش نقدی باشه  زبان

 

و اما آریا قلب

 

 

 داداش وروجک من روز به روز شیطون تر و البته شیرین تر میشه ماچ

این روزها خیلی لجباز شده و هر چیزی را که بخواد و بهش ندی اونقدر گریه 

میکنه که مجبور میشی بهش بدی ناراحت.

هر وقت من می خوام درس بخونم باید مداد رنگی و دفتر و کتاب برای اون هم 

بیاریم .

 اگه من در حال نوشتن باشم با مدادهاش دفترشو خط خطی میکنه 

و اگه  کتاب بخونم اون هم دستشو میذاره رو خطوط و با زبان خودش 

شروع به خوندن میکنهبغل .

 

 هر وقت کار بدی میکنه و از دستش ناراحت میشی سریع شروع میکنه به 

بوس کردن و تا هشتاد تا بوست نکنه ول کن نیست اما به محض این که لبخند 

زدی و فهمید از دستش ناراحت نیستی دوباره کارشو تکرار میکنه لبخند

تازگیها باز هم گاز گرفتنشو از سر گرفته و هرازگاهی از گازهای ریزش که مثل

نیش زنبور دردناکه بهره مند میشیمنگران که بازهم بیشتر از همه مامانی شامل

این لطفش میشه   نیشخند

هر وقت که از ما دور میشه شروع میکنه به بای با ی کردن حتی اگه قرار باشه 

از یک اتاق به اتاق دیگه بره قلب

 

به محض این که در یخچال یا کابینت ها را باز کنیم میبینیم که آریا با سرعت 

نور خودش را رسوند و زودتر از ما سرش را داخل کرد خندهالبته همه کابینت ها 

با کش بسته شدن والا خودش بهتر از ما میتونه درشونو باز کنه . 

 

همچنان فقط کلمات مامان و بابا ..دادا (داداش ) و نه را میگه قبلا" به آب می گفت 

آبه اما الان میگه "مع" ...بقیه چیزها برای آریا  اسمشون ده هستش لبخند

همه حرفهای ما را متوجه میشه و همه وسایل و همچنین اعضای بدنش را 

میشناسه و نشون میده بغل.

و البته پسر خاله بودنش همچنان سرجاشه خنده

شب ها موقع خواب اونقدر از سر و کول همه بالا میره که من و بابایی سریع

از دستش فرار میکنیم و در اتاق ها را می بندیمنیشخند . مامانی میمونه و آریا

که خدا میدونه کی خسته میشه و می خوابه متفکر.

 

 

آغاز 8 سالگی

مرداد ماه را در کنار دریای خزر شروع کردیم و  به احتمال زیاد در همدان به پایان

خواهیم رسوندلبخند

در این ماه دو بار هم تا جاده چالوس رفتیم و دو روز تعطیلی عید فطر را هم در کنار 

بابا بزرگ و مامان بزرگ گذروندیم. 

 

روز تولدم شمال بودیم و  یک جشن تولد کوچولو در پلاژمون به  فاصله 40-50 متری

دریا گرفتیم.

 چند روز مونده به تولدم به مامان بابا  گفتم که دوست دارم  تولدم شگفت انگیز

باشه از خود راضیو مامان و بابا مونده بودند که چی کار کنند تا تولدی را که تو مسافرت و در یک 

شهر کوچیک قراره جشن گرفته بشه شگفت انگیز باشهمتفکر و البته موفق هم نشدند 

چون حتی نتونستند کیک دلخواهشون را سفارش بدننیشخند و به این ترتیب تولد م با

یک کیک کوچولو ولی با یک عالمه خاطرات خوب برگزار شدهورا


در سفر شمال خیلی خیلی به من و آریا خوش گذشت و 5 روز تمام را صبح

و بعدازظهر داخل آب بودیمهوراآریا  که هر روز بعد از چند ساعت کنار دریا بودن

باز هم راضی به دل کندن نمیشد.



و این گونه شد که مامان و بابا با دو عدد پسر سیاهپوست به تهران برگشتندخنده



کلاس های زبان همچنان برقراره و از میان ترم به بعد- با یادگیری همه 

فلش کارت ها و دیکته کلمات - کارم خیلی راحت تر  شده ..امتحان میان ترم را 

هم Excellent شدمهورا.

 و از دیکته دوم به بعد به کمتر از Excellent راضی نمیشماز خود راضی.

این هم از دیکته دوم

این هم دیکته شب

و کاردستی زبان (ظاهرا" مامانی باید تابستونها هم مشق شب داشته باشهنیشخند)

 

و اما آریا قلب

داداش کوچولوی  من بسیار شیطون و البته شیرین شده بغل

و این روزها یک هم بازی خوب و البته زورگو نیشخندبرای من (هر وسیله ای که من 

دستم بگیرم آریا هم همون را می خواد ) ولی در کل یکی دو ساعت  را بدون دعوا

میتونیم با هم سرگرم بشیم چشمک.

 

آریا کوچولو این روزها خیلی حرف گوش کن شده  هر وقت بهش میگیم

وسیله ای را برامون بیاره سریع میاره  بغل و البته همیشه هم کارشو تمام و

کمال انجام میده مثلا" کافیه بهش بگیم :"برو از رو تخت متکا بیار !"اونوقت تا همه 

متکاها را برات نیاره ول کن نیست ما که بهش میگیم "پسر خاله "خنده

 

داداش کوچولوی من علاقه زیادی به نماز خوندن داره و هر وقت ببینه کسی

نماز می خونه تا آخر همراهیش میکنه لبخندو بخاطر همین یک روز که مامانی 

آریا را برای شیرخوردن به نمازخونه رستوران برده بود بعد از کلی وقت برگشت 

بدون این که آریا شیر خورده باشهتعجب چون با تمام کسانی که میومدن نمازخونه 

و نماز میخوندن همراهی کرده بود خنده

داداش من خیلی هم منظمه و هر وقت چیزی  می خوره باقیمانده اش را 

می اندازه داخل ظرفشویی و همیشه لیوان آبش را بعد از خوردن آبش میذاره 

روی اپن قلبمامانی که میگه این نظمش را مدیون منه چون آریا کارهای من را 

تکرار میکنه و خوشحاله که من الگوی آریام از خود راضی

 

و در آخر این که داداشی من بعد از هر بار غذا خوردن با سرعت زیاد شروع

میکنه به دویدن دور تا دور هال و در این مواقع میگیم "آریا دوباره شارژ شد"لبخند.

یک ماه پرکار

تیر ماه گرم و سوزان هم گذشت و من خوشحال از این که چند روز دیگه تولدمه هورا

 

ماهی که گذشت ماه پرکاری برای من بود و عامل این همه کار و زحمت نیشخند

شروع کلاس های زبانم بود . 

 

چون موقع تعیین سطح قرار شد از primer2 کارم را شروع کنم همزمان با شروع 

کلاسهام primer 1 را هم به کمک مامان دوره کردم و طی این 3 هفته ای که از 

شروع کلاسهام می گذره حدود 80 لغت جدید یاد گرفتم بعلاوه دیکته 20 تا لغت .

 

دو تا دیکته هم داشتیم که اولی همون هفته اول بود  و من به همراه  3 نفر دیگه

که primer1 را نگذرونده بودیم Try Hard شدیم خجالتخندهاما دومی هفته سوم بود 

که هنوز تصحیح نشده اما مطمئنم دیگه " نیاز به تلاش زیاد" ندارم.لبخند

 

از زبان که بگذریم دو تا داستان کوتاه خوندم و چند تایی هم جدول سودوکو 

حل کردم ..بقیه اوقات را هم با دیدن کارتون ..بازی های کامپیوتری .فوتبال 

و .. گذروندم یک ساعتی در روز هم به فکر کردن اختصاص داره که  در این

ساعت میرم روی مبل میشینم و بلند فکر میکنممژه  ...

البته با توجه به این که صبح ها ساعت 11 از خواب بیدار میشم خیلی هم 

پرتلاش بودم چشمک

این روزها به مامان و بابا هم زیاد کمک میکنم. کمکم به مامانی تو جمع کردن

سفره ..آوردن وسایل و کمک موقع شستن آریاست که این آخری را از وظایف

خودم میدونم و اگه مامان بدون اطلاع من آریا را بشوره کلی شاکی میشم نگران

تازگیها به مامانی اصرار میکنم که ظرف شستن را یادم بده تا اینقدر وقتش 

صرف شستن ظرفها نشه اما مامانی همش میگه بذار بزرگ تر شدی .ناراحت

به بابایی هم بیشتر بعد از افطار کمک میکنم که حوصله نداره بلند بشه و 

هر چیزی که نیاز داره براش میارم البته بعضی وقتها که نیازهاش زیاد میشه 

خسته میشم و میگم "مگه من خدمتکار شمام "خجالت


من در جشن پرشین بلاگ

 که البته تمام مدت سرم به تب لت گرم بود و برای  این عکس هم مامانی به زحمت من 

را از جام بلند کرد . 


و اما داداش آریای عزیز خودم قلب


اول این که دیگه از گاز گرفتن و مو کشیدن خبری نیست و  جاشو به

 بوسه هایی داده که بیشتر از همه شامل من میشه.بغل


هر وقت هم کسی از دستش ناراحت بشه فورا" میره و بوسش میکنه .

پانتومیم شعر لی لی لی لی حوضک را خیلی قشنگ اجرا میکنه فقط 

کافیه بگی" آریا لی لی لی لی حوضک را بخون".


آواز هم میخونه( البته به زبان خودش )و آخرش هم ادای سرفه کردن را درمیاره.

خاموش و روشن کردن کلیدهای برق زدن پشت سر هم دکمه های کنترل تلوزیون

وکولر و زدن انگشت های دو دست بطور همزمان روی  کی برد از علایق اصلی این

روزهاشه. 


فقط کافیه یک ثانیه و نه بیشتر  یکی از کتابها و یا دفترهای من را گیر بیاره اونوقته

که کلی خطوط منحنی روشون رسم میکنه. نگران


 هر وقت هم که احساس کنه قراره شسته بشه خودش زودتر میره جلوی در 

دستشویی و با انگشتت کلید برق را نشون میده و با اصوات خاص خودش از 

مامانی میخواد که بلندش کنه تا خودش کلید برق را بزنه و بعدش هم دستگیره 

در را میکشه پائین تا در را باز کنه .مژه


یکی دیگه از کارهای این روزهاش اینه که سرشو میگیره پائین و با سرعت زیاد دور

تا دور هال را می چرخه و ما همش این ترس را داریم که الانه با سر بره تو دیوار یا

به مبل ها بخوره نگران

 

تعطیلات

یک ماه از تعطیلات گذشت و چقدر که زود گذشتنگران

در این ماه یک سفر چند روزه به مشهد داشتیم و 4 روز را هم مهمون

مامان بزرگ بابا بزرگ بودیم بقیه روزها را در هوای گاهی خیلی گرم

گاهی مطبوع تهران گذروندیم .

پنجم خرداد کارنامه و تقدیرنامه ام را گرفتم و با معلم کلاس اولم خداحافظی کردم .

 

کرم هایابریشمم به پروانه تبدل شدند و من هم بعد از تخم گذاریشون

تحقیقمو کاملکردم و به صورت یک تابلو روز ثبت نام تحویل مدرسه دادم که

خیلی مورد استقبال قرار گرفت و یک چک سه هزار امتیازی جایزه گرفتم.

 

این روزهاهرازگاهیهم سری به کتاب و دفترهام میزنم :گاهی چند خط

خوشنویسی کار میکنم ..گاهی نقاشی می کشم .. سری بهاعداد و ارقام ریاضی

میزنم ..چند تاییهم داستان کوتاه نوشتمخجالت( به مامان

گفتم یک روز داستانم را باخودکار می نویسم تا بذاره تو وبلاگم از خود راضی)

 

قرار بود تو تعطیلات مامان هفته ای 4-5 خط دیکته بهم بگه که تو این ماه فقط

دو بار دیکته نوشتم اون هم با کلی وعده و وعیدنیشخند

 

دو تا کتاب داستان هم خوندم: مجموعه 5 جلدی خرس بزرگ و خرس کوچک

و کتاب ماجراهای پو که خاله برام گرفته بود . مامانی عاشق کتاب خوندن منه

مخصوصا" وقتی از زبان شخصیت های داستان با تغییر صدا داستان را می خونم.

 

بقیه اوقات فراغت را با دیدن کارتون های شبکه پویا که از خرداد ماه اجازه دیدنشون

را پیدا کردم ..بازی با آریا ..رفتن پارک و روزی یک ساعت هم بازی های کامپیوتری

پر می کنم .

 

از تیر ماه کلاس های زبانم شروع میشه دو روز در هفته یک شنبه و سه شنبه

بعدازظهر کلاس دارم.

هنوز کلاس ورزشی ثبت نام نکردم اما به احتمال زیاد کلاس شنا میرم.

 

و آریا :

اول از همه بگم که آریا 3 هفته پیش کچل شدناراحت .

من که اولش با دیدن کله کچل آریا حسابی گریه کردم و تا چند روز همش

میگفتم :"دلم برای موهای فرفری داداشم تنگ شده اگه دیگه فرفری نشه چی؟"

البته الان دیگه موهاش دراومده و بامزه ترشده مخصوصا" وقتی شکمشو میده

جلو و راه میرهخندهموقع دویدن همسرشو جلو میاره و بدو بدو میکنه بغل

داداش کوچولوی من الان دیگه همه حرفهای ما راگوش میکنه ومتوجه میشهقلب .

اعضای بدنش را میشناسه ...بوس کردن را یاد گرفته اما فعلا" فقط مامانی را بوس

میکنه یکی دو بار هم من را بوس کردهبغل البته همچنان مامان از بوس هاش

میترسهچون بعضی وقتها دندونهاش هم به کار میگیره و...خنده

 

ورد کلامش هم "ده و نه " .مامان ب ب و د اد ا  و آبه را میگه ..هر وقت مامان بهش

میگه برو پیش داداش سریع خودش را به من میرسونه.

تا قلم و کاغذ دست منمیبینه به زور میخواد ازم بگیره بخاطر همین همیشه

اول یک قلم و دفتر برای آریا میارم بعد میرم سراغ دفتر کتاب خودمنگران.

 

همچنان عاشق حمام رفتنه فقط کافیه کسی در حمام را باز کنه یاچراغ حمام

را روشن کنه آریا سریع خودش را میرسونه و بلافاصله شروع به درآوردن لباساش

میکنه .خنده

 

در آخر این که من حامی سرسخت داداشم هستم و هیچ کس جرات نداره داداش

من را اذیت کنه حتی یک بار وقتی آریا موهای من را کشید و مامان دعواش کرد به

مامان گفتم که دیگه هیچوقت بخاطر من داداشم را دعوا نکنهقلب.

خداحافظ کلاس اول

کلاس اول به پایان رسید و تعطیلات چهار ماهه ما از شنبه شروع شدهورا.

 

 

یک شنبه هم جشن الفبا را تو پارک و در فضای سبز و آزاد برگزار کردیم .

چون از تشریفات جشن های مدرسه ای خبری نبود خیلی خیلی بهمون

خوش گذشت و تا تونستیم با همکلاسی هامون بازی کردیم و خوش گذروندیملبخند .

 

اکثر بچه ها با مامانهاشون اومده بودند و من هم همراه مامان و بابا و داداش

کوچولو مقلب.

 

شعر الفبا و ای ایران را همراه معلممون و مامانها خوندیم .من هم یکی از

غزلیات حافظ را خوندم که کلی تشویق شدم مژهاین هم صدای من که روز بعد

تو خونه ضبط شدچشمک چون بعد از خوردن بستنی شعر را خوندم صدام گرفته و با

حضور آریا که مشتاقه با من هم خوانی کنه امکان ضبط دوباره فراهم نشد .

غزل حافظ با صدای من

 

این هم شعر شاپرک که چند سال پیش مامانی ضبط کرده بود

میذارم برای تجدید خاطراتلبخند

شعر شاپرک

از معلممون یک کتاب داستان و کارت های انگری بردز هدیه گرفتیم مامان بابا

بی سیم و خاله الهه هم کتاب "ماجراهای پو " را بهم هدیه دادند. بغل

 

و اما این ماهی که گذشت :

دو هفته آخر را به مرور درس ها و امتحانات گذروندیم و خوشبختانه از مشق

خبری نبود نیشخند

تعداد ستاره هام در پایان سال به 9 تا رسید که به همراه "احمدی " بالاترین تعداد

ستاره را داشتم. معلممون تو صفحه آخر روزنگارم نوشت که من از بهترین های

کلاس بودم و به من افتخار میکنه از خود راضی.

 

کلر بوکم که همه فعالیتهای کلاسی و کاردستی هام توش بود و قرار بود یادگاری از

کلاس اول برام بمونه چون به عنوان کلربوک نمونه (به همراه کلربوک احمدی و

عباس زاده ) انتخاب شد قراره به اداره ؟فرستاده بشه و دیگه نمیبینمشناراحتالبته

به همراه پیک نوروزیم.

این ها هم آخرین کار دستی های سال اول من :

اشکال هندسی

 

بازی ریاضی

روز مادر هم به مامانی تب لتی را که از چند ماه قبل وعده اشو داده بودم کادو

دادم از خود راضیالبته چند روز قبل از روز مادر به این نتیجه رسیدم که باید از این

به بعد قبل از هر وعده وعیدی یه کم بیشتر فکر کنم تا مثل این دفعه اینقدر تو خرج

نیفتم هر چند یک هفته تو گوش مامانی خوندم که :" حالا نمیشه یه تب لت

ارزونتر بخوای نیشخند".این هم نقاشی روز مادر که تو مدرسه کشیدم و اتفاقی زبان

تب لت ( به لپ تاپ بیشتر شبیه شده) کشیدم که مامانی فراموش نکنه نیشخند.

 

 

من و مبینا (دختر عموم)در نمایشگاه کتاب

این هم تصاویر کرم های ابریشم که حالا پیله بستند و منتظر پروانه شدنشون

هستیم . 2 تا کرم ابریشم خانم چایکار (معلم خوب قصه خوانی خلاقمون)بهمون

داد و 4 تا هم بابایی خرید . هر وقت تحقیقم کامل شد اینجا مراحل رشدشون را

میذارم.


اسامی همکلاسی های من در کلاس اول محبت:


مهدی حسینی ..محمد متین بهنام پور ..حسین موسیوند ..امیر رضا خوانی ...


 یوسف اسدی..امیر حسین احمدی...مهدی عباس زاده ...محمد مهدی امیری


...سالار کریمی ...امیر حسین رحمانی...کامیار قدم یاری..امیر مهدی بنکدار ..امیرحسین آدینه


 ...آرین عابدین زاده ....عرشیا حبیبی.... عرشیا نوروزیان.....علی رضا حکمت یار ....


پدرام علی پور ...شروین رجبی .....مانی افضحی زاده .



و اما شیر کوچولوی خونه ی ماقلب

یک ماهه که راه افتاده و خوشبختانه با کفش هم راحت راه میرهبغل

همچنان بزرگترین سرگرمیش کشیدن مو و گاز گرفتنه و دقیقا" مثل شیرها که

به طعمه اشون حمله میکنند به سمت من و مامان و بابا شیرجه میره . خنده

 

به حرکات موزون علاقه زیادی داره و به محض این که آهنگی پخش میشه سریع

دستشو به میز تلوزیون میگیره و بالا و پائین می پره.

8 روز بعد از واکسن یک سالگیش به طور خفیف سرخک گرفت که یه کم تب داشت

و دو سه روز بعدش دونه ها ناپدید شدند.

تازگی ها تو تمیز کردن خونه به مامانی کمک میکنه و دائم دستمال دستشه و

در حال گردگیریهنگرانروزی هزار بار هم در کابینت ها را باز و بسته میکنه و وسایل

داخلشون را چک میکنه که یک موقع نامرتب نباشنمتفکر.

 

آریا در نمایشگاه کتابخنده

 

آریای خندون (عکس مربوط به ماه قبله)

سال جدید

سال نو را کنار مزار عمو شروع کردیم و این برای من که همیشه سال نو را کنار

 

 

سفره هفت سین و خندان شروع می کردم خیلی سخت بود مخصوصا" که موقع

 

تحویل سال همه چهره ها غمگین تر هم شدناراحت .

 

امسال عید مسافرت نرفتیم فقط 4 روز اول و دو روز آخر تعطیلات عید را کنار

 

مامان بزرگ و بابا بزرگ گذروندیم بقیه روزها را خونه خودمون بودیم و چند باری به

 

پارک و شهر بازی رفتیم.

 

با پیک نوروزی 50 صفحه ای(جدا از صفحات خاطرات نوروزی که شماره صفحه نداشت)

 

که مامانی درست کرده بود تقریبا" همه درسهام دوره شد و بعد از تعطیلات با آمادگی

 

کامل به مدرسه رفتم و نتیجه اش چک های امتیاز و تشویق های زیادیه که این روزها

 

نصیبم میشه.از خود راضی

 

نمونه ای از خاطرات نوروزی من :

 

 

همه کتابهامون رو به پایانه و احتمالا" آخر این هفته تموم میشنهورا. زمان

 

باقیمانده را هم قراره به امتحان و مرور درسها بگذرونیم .

 

تو این دو هفته گذشته 6 تا دیکته نوشتیم که 4 تاش تو دفتر دیکته یکیش تو

 

برگه امتحانی و یکیش برگه سفید بدون خط بود که این آخریش تمرین جالبی

 

بود و برگه بعضی از بچه ها خیلی دیدنی بود خنده.

 

برای بخش "دنیای سرد و گرم " علوم هم تحقیق نوشتم که این بار واقعا" تحقیق

 

را خودم نوشتم مژه فقط مامانی تعدادی برگه ی دارای تصویر گذاشت جلوم و ازم

 

خواست هر چیزی که در رابطه با دنیای سرد و گرم با دیدن تصاویر به ذهنم

 

میرسه بنویسم.

 

صفحاتی از تحقیق من :

 

این روزها معلممون تکلیف زیاد میده در عوضش بهمون قول داده که برای چهار

 

ماه تعطیلی پایان سال تحصیلی هیچ تکلیفی ندهتعجب(این هم از مزایای معلم

 

کلاس اول بودنخنده).

 

این عکس هم از سایت مدرسه برداشتم . اون موقع من 5 ستاره بودم اما الان

 

7 ستاره دارم و تعداد ستاره هام از همه بیشتره مژه

 

و اما آریا:

داداش کوچولوی من 21 فروردین یک ساله شد.هورا

 

متاسفانه اولین سالروز تولدش را (با وجود این که مامانی از چند ماه قبل تم

 

طراحی کرده بود ) نشد جشن بگیریم ناراحتفقط براش شمع و کیک گرفتیم که

 

برای یادگاری عکس بگیره که اون هم چون شب بود عکس ها خوب نشد ناراحت.

 

آریا در 1 سالگی با وزن 10 و 500 و قد 78 و 8 تا دندون تیز خیلی خیلی شیرین

 

و بامزه است قلب

 

یکی دو قدمی راه میره اما هنوز مسلط نیست . بسیار شیطون و بازیگوشه

 

و همچنان در ابراز علاقه هاش دندوناش نقش اصلی را دارندنیشخند .

 

کلا" طاقت شنیدن نه را نداره و اگه موقع انجام کاری بهش بگی "آریا نه !"

 

فورا" لبهاشو خیلی بامزه جمع میکنه و آماده گریه میشهنگران.

 

ماما بابا گاگا دادا زز و .. اصواتیه که این روزها مکرر تکرار میکنه . بای بای

 

میکنه و با هر آهنگی که تلوزیون پخش کنه دست میزنه و حرکات موزون

 

انجام میده لبخند

 

غذا خوردنش خوب شده و هرازگاهی هم غذای سفره می خوره .

 

پیش به سوی تعطیلات...

آخ جون تعطیلات هورا

بالاخره تعطیلاتی که انتظارشو می کشیدم شروع شد .از امروز دیگه میتونم هر

وقت دلم خواست بخوابم هر چقدر دلم خواست بازی کنم و فیلم ببینم و از همه

مهمتر انگری بردز ها منتظرم هستن  زبان

تقریبا" دو ماهی میشه (از اول بهمن) که  از خودم ننوشتم ..

بهمن ماه را با آنفلوانزا شروع کردم  و سوم و چهارم بهمن را زیر پتو و با تب بالا 

گذروندم  . ناراحت

آخر بهمن هم که عموی عزیزم را از دست دادم ناراحت.

در کل ماهی را که خیلی دوست داشتیم خیلی بد سپری شد .

 

و اما درس و مدرسه :

این دو ماه آخر سال را خیلی خیلی پرتلاش بودیم به طوری که من برای

تعطیلات لحظه شماری می کردم خجالت

فارسی :

کلاژ فصل ها

حروف گ ف خ ق ل ج  و استثنا ه چ ژ خوا تشدید ص و ع را یاد

گرفتیم و کلی مشق و دیکته نوشتیم کلافه

و این خستگی زیادی برای من داشت مخصوصا" اسفند ماه که تعطیلات

آخر هفته را هم خونه نبودیم و من مجبور بودم چهارشنبه بعدازظهر همه

تکالیف آخر هفته را انجام بدم گریه

و این گونه شد که بعد از 28 دیکته خیلی خوب و بدون غلط در دو دیکته

هفته دوم اسفند طعم غلط املایی را هم چشیدم نیشخند

نشانه گ را غایب بودم اما برای ف فرفره و کیف برای ل لیوان ج جوراب

 او استثنا شیرموز ژ ژله ع عینک ه هواپیما ق قایق کاغذی تشدید کیک

تولد ص صدف هدیه گرفتیم و برای نشانه چ چلو کباب خوردیم. خوشمزه

دو سه هفته آخر روان خوانی هم زیاد کار کردیم و هر بار که من می خوندم

معلممون می گفت : به این میگن روان خوانی !از خود راضی

معلم کتاب خوانیمون هم به مامانی گفته بود که من عالیم.مژه

علوم:

بخش های  7 8 9 10 و 11 را خوندیم. من!!! برای بخش " در اطراف ما هوا

وجود دارد "تحقیق نوشتم .

در سایز A5

ریاضی:

از تم 15 تا 22 را خوندیم.از خود راضی

برای یادگیری بهتر یکی ها و ده تایی ها


این هم برای یادگیری جای اعداد در ساعت (مامانی هیچوقت نقاشیش خوب نبودهچشمک )


 

دیروز روز آخر سال تحصیلی 91 بود که با جشن نوروز به پایان رسوندیم

من دعای تحویل سال را خوندم بعلاوه شعر سیر :

سیر سفید و بو دارم       دوای درد بیمارم

من خودمو جا میکنم      هفت سینو زیبا میکنم

مبارکه مبارک                  عید شما مبارک

این هم سیری که به همین منظور درست کردیم (با پنبه و پلاستیک فریزر)

سرود ای ایران و یک شعر خوش آمد گویی به زبان انگلیسی هم با بچه ها

همراهی کردم.

در آخر  هم یک چک 150 امتیازی بخاطر تلاش و پشتکار گرفتم 

و یکی هم با عنوان دانش آموز نمونه به من و امیرحسین احمدی دادندمژه.

پیک نوروزی نداریم اما چند صفحه ای تمرین دادند که قراره مامانی تمریناشو تو پیک

نوروزی که خودش برام درست کرده جاشون بده. 

با تشکر از آقای موسوی (وبلاگ بابا آب داد )که پیک نوروزیم از پیک ایشون الگو برداری

شد. 


کارت پستالی که به مناسبت سال نو به معلممون دادم :

این هم متنش خجالت

 

و آریا

آریا در 11 ماهگی


2-3 روزیه که وارد 12 ماهگی شده...

یک پسر بامزه شیطون و بازیگوش بغل .

هفتمین دندونش را هم ماه پیش درآورد.

همچنان بزرگترین سرگرمیش کشیدن مو و گاز گرفتنه نیشخند..مامانی که

از بس آریا موهاشو کشیده تصمیم گرفته تو خونه هم با روسری باشه ..

هر چند هر وقت مامانی روسری سر میکنه صدای اعتراض آریا هم بلند

میشهخنده.

این روزها هر وقت عصبانی میشه پشت سر هم میگه اه اه ..

زبونشو میزنه به سقف دهانش و صدای تق در میاره ...

اصواتی مثل دادا ماما بابا را تکرار میکنه هرازگاهی هم واضح میگه ممان قلب

عاشق ماشین بازیه و خیلی هم حرفه ای عمل میکنه به طوری که

ماشینشو به بالای مبل ها هم هدایت میکنهخنده .

بارها در طول روز به ساعت نگاه میکنه طوری هم نگاه میکنه که انگار از

زمان سر در میاره ..

هر وقت هم تلوزیون خاموش باشه سریع میره سراغ کنترل و روشنش میکنه.

غذا خوردنش خیلی خوب شده و دیگه مامان بابا را اذیت نمیکنه .

اما همچنان چسبیده به مامانیه نگران.

این هم آریا در جشن دیروز ما

 


بقیه دیکته ها و کارنامه های پایان ترم اول در ادامه مطلب

ادامه نوشته

آلودگی هوا و...


اولین ماه زمستان هم گذشت و چه ماهی بود این دی ماه نگرانماهی که 13 روزش

را تعطیل رسمی بودیم تعجب برای بعضی از بچه های کلاسمون این تعطیلات بیشتر

هم بود و برای یکی دو تایی که حساسیت  داشتند تا 17-18 روز هم رسید  و این

غیبت ها همچنان ادامه داره  و روزی نیست که همه 20 نفر سرکلاس حاضر

باشیمناراحت.

تازه بگذریم از سرفه های پی در پی بچه ها سر کلاس که بعضی وقت ها  همه

همزمان با هم سرفه می کنند و معلممون کلافه میشه که چی کار کنه .

ماهی که گذشت:

در شروع این ماه جشن یلدا را داشتیم که حسابی بهمون خوش گذشت و با

انار و آجیل و آب میوه و کیک پذیرایی شدیم .

عکسی از جشن یلدا (برگرفته از سایت مدرسه امون )

 

دیدن نمایش عروسکی مزرعه ننه جون در فرهنگسرای فردوس از دیگر

برنامه های این ماه بود .

و اما درس و مشق ها بغل

دیکته:

همچنان اوضاع بر وفق مراده و دیکته های من بدون غلط لبخند

کلاس ما تو مسابقه املاء که بین 3 کلاس اول برگزار شد برنده

شد هوراو ما بقدری شادمانی کردیم که انگار از همین الان جام جهانی

برزیل در دستان ماست ..قیافه معلممون در هنگام ابراز احساسات ماتعجب

 

بقیه دیکته ها در ادامه مطلب

ریاضی:

بخاطر کمبود وقت در این ماه و این که از نظر معلممون بچه ها ریاضیشون خیلی

خوبه و پیشروی در این درس سریعتره  بعضی از زنگ های ریاضی را فارسی کار

کردیم و  الان تازه به بخش 15 یعنی دسته بندی ها رسیدیم .

صدفهایی که امسال تابستون از کنار دریا جمع کردیم حداقل به درد

کاردستی های ریاضی خورد  سالهای قبل که موقع خونه تکونی عید دور ریخته

میشدندنگران این هم از فواید داشتن بچه مدرسه اینیشخند.

علوم:

ماه پرکاری برای این درس بود .

دو بخش زمین خانه ی پرآب ما و زمین خانه ی سنگی ما را خوندیم  برای

هر دوشون تحقیق هم نوشتم (من موارد تحقیق را مشخص کردم و بر کار

تایپ و صفحه آرایی نظارت مستقیم داشتم نیشخند).

البته بعد از تموم شدن تحقیق باید به سئوال های مامانی جواب  میدادم که

تلافی دستور دادن های من را در می آوردناراحت.

این هم نتیجه تحقیقات من :

 


صفحه اول تحقیق


صفحه آخر


این هم متنش



این هم تحقیق زمین خانه ی سنگی ما در سایز A5


مقداری سنگ هم جمع کردیم و بردیم سر کلاس که سنگ های من بیشتر

سنگ هایی بودن که از  دریا جمع کرده بودم .

قرار بود با سنگ ها شکل های مختلف بسازیم که بخاطر سرماخوردگی مامانی و

داداشی کنسل شد.

این هم من در حال کاشتن پرتقال از خود راضی

از وقتی دنیای گیاهان را خوندیم من هر پرتقالی که می خوردم هسته هاشو

نگه می داشتم که تو باغ بابا بزرگ بکارم . تو تعطیلات 5 روزه که رفتیم باغ

اولین چیزی که با خودم بردم هسته ها بود . همش هم پلاستیکش دستم

بود اما دقیقا" زمانی که می خواستم بکارمشون گم شده بودند و مجبور شدم

همون لحظه یک پرتقال بخورم تا هسته هاشو بکارم . حالا واقعا" سبز میشنمتفکر

 

فارسی:

نشانه های ک ی ش ا پ  و ترکیبشون را یاد گرفتیم .

برای ک کتاب (جشن ماهی ها )  ی الویه  ش شله زرد   اسکناس  برای

ا تعجبو پاک کن برای پ هدیه گرفتیم.

هر کدوم از بچه ها که حروف اسمش کامل میشه شیرینی یا شکلات میده و

چون من و پدرام و پارسا با هم افتادیم من شکلات بردم . بخاطر همین این

روزها دائم مراسم شیرینی و شکلات خوران داریم تازه نوع شیرینی اش را

هم ما بچه ها  تعیین می کنیم خوشمزه

این هم ماهی های مربوط به یکی از بازیهای درس فارسی .

 با قلاب آهنربایی ماهیگیری کردیم .

 

قرآن:

همه سوره ها و شعرها را تو کلاس حفظ میکنیم و تو خونه کاری با این

درس نداریم . تازه همین هفته پیش بود که مامانی از معلم قرآنمون خانم

میرزایی فر بخاطر روش تدریس خوبش و جو شاد کلاس و ارتباط خوبی که

با ماها برقرار کرده و مهمتر از همه تکلیفی برای خونه نمیده  تشکر کرد

که بلافاصله معلممون ازمون خواست  تو خونه با مقوا رحل درست کنیم و

ببریم کلاسخنده

این هم نتیجه اش (کدوم مقوایی وقتی رحل میشه تحمل وزن کتاب را داره سوال)

 

ورزش

معلم ورزشمون (خانم عمیدی)هم از قافله عقب نموند و تهیه ماکت ورزشی

را امر فرمودند لبخند

این هم ماکت فوتبال در ابعاد 70 در 35 cm.با چمن کاملا" طبیعی از کاموای

ریز شده ابتکار مامانی  خنده خط کشی ها هم با کامواست.

و نتیجه تلاش طاقت فرسای مامان و بابا در چسبوندن کامواها .


 

کارنامه های ماهانه من

امتحانات ترم اول را هم عالی  گذروندم . در جلسه ماهانه بهمن ماه که

امروز برگزار شد برگه های امتحانی به اولیاء داده شد و مامانی خوشحال از

این که این همه سئوال را با دقت و بدون غلط جواب دادماز خود راضی. قرار شده هفته

آینده به نفرات برتر جایزه بدن هورابه احتمال زیاد مامان و بابا خودشون جایزه

بگیرن چون جوایز مدرسه زیادی تشویق کننده استنیشخند.

و در آخر اتفاق جالب این که:

یکی از بچه های کلاس اول ادب که تقریبا" دو برابر منه (ماشاالله) تو زنگهای

تفریح من را هول میداد . مامانی هم بعد از بارها نصیحت های مادرانه در مورد

دوری کردن از موارد خطر آفرین و دعوت به زندگی مسالمت آمیز کلافهبالاخره

با شکایت های مداوم من ناچارشد با ناظممون در میون بذارهنگران .ناظم هم

این گل پسر را به مامانی معرفی کرد و نتیجه مذاکرات مامانی با این دوست

امروز و ... دیروز این شد که تو زنگ های تفریح هیچ بچه ای حق نداره تا

شعاع 5 متری به قصد بهم زدن آرامش من بهم نزدیک بشه و هر جا که میرم

ایشون و دوستاشون دنبال من و مواظب من هستند و هر بار باید یه جوری

از دیدشون پنهان بشم خندهفکر کنم مامانی برام بادی گارد استخدام کرده متفکر.

 

 و آریا

10 روزه که وارد 10 ماهگی شده اما همچنان متصل به مامانیه و از کنار که

نه از بغل مامانی تکون نمیخوره حتی وقتهایی که با اسباب بازیهاش بازی

میکنه با یک دست مامانی را می چسبه و با دست دیگه اش بازی میکنه

که این کارش موقع ماشین بازی صحنه جالبی را ایجاد میکنه که آریا و به

دنبالش مامانی پشت سر ماشین کشیده میشن خنده.

 بغلی بودنش مخصوصا" صبح ها که من و بابایی نیستیم شدیدتره و

مامانی مجبوره یک دستی آشپزی کنه ظرف بشوره و....

از کارهایی که خیلی لذت میبره کشیدن مو و گاز گرفتنه نگرانیعنی باید

خیلی شجاع باشی که کنار آریا دراز بکشی خنده

وسایل دکوری کاملا" جمع شده و هیچ لپ تاپی نمیتونه جلوی آریا بازبشه و

بدون قابلیت باز شدن 180 درجه چند دقیقه دووم بیاره .

گذشته از شیطنتهاش که بعضی وقتها آدمو عصبانی و کلافه میکنه و بعدش

با یک لبخند و زل زدن به چشمات همه را خنثی میکنه پسر مهربونیه و خیلی

من را دوست داره و هر بار که از مدرسه میام کلی ذوق میکنه و از سرو کولم

بالا میره .شب ها وقتی می خوابم دائم میاد دم در اتاق خوابم و با زبون خودش

صدام میکنه .

تازگی ها وقتی تشویقش میکنم با تکون دادن همزمان دست ها و پاهاش

و آواز خوندن همراهیم میکنه.

یک هفته ایه که داداشی سرما خورده و هنوز خوب نشدهناراحت.

 

 

ادامه نوشته

این پائیز هم گذشت..

این ماه هم با تلاش من در راه کسب علم و دانش و سواد سپری شدنیشخند

و بدین ترتیب هفتمین پاییز زندگیم را پشت سر گذاشتم پاییزی پرتلاش تر

از شش پاییز قبلیتشویق.

تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاد( جز یک سرماخوردگی کوچولو که اون را هم

تنها خوری نکردم و به مامانی و داداشی هم دادم که آثارش برای اون دو تا

همچنان باقیستشیطان.)

و من با مدرسه و کلاس شطرنجم و البته داداش کوچولوم که منو بیشتر از

همه دوست داره از خود راضیمشغولم.

حالا اصل مطلب یعنی درس و مشق و مدرسه بغل

با یاد گرفتن حروف ت ن ای و ز و ترکیبشون دیگه میتونم بگم که منم باسوادم مژه

الان دیگه زیر نویس های تلوزیون را به راحتی و داستانهای کوتاه را با کمی کمک

میتونم بخونم .کتاب فارسی آموز ادبی 1 که ما بهش میگیم نخودی و معلم دوست

داشتنی کتابخوانیمون خانم چایکار معرفی کرده را خیلی دوست دارم و داستانهای

نخودی را با کمک مامانی می خونم و از خوندنش لذت میبرم.

یادگیری حروف بالا را هم با یادگاری هایی که معرف اون حرفه شروع کردیم

برای ت توپ بهمون دادن برای ای بیسکوئیت ن نون و پنیر و سبزی و گردو و ز

این زنبور کوچولو .

(البته با کمی آرد و خمیر که بهمون دادن نحوه درست شدن نان را هم یاد گرفتیم)

رو خوانی و روان خوانیم خیلی خوبه ولی از اینها بهتر دیکتمه که تا الان 13 تا

دیکته را بدون غلط نوشتم و از این نظر تو کلاسمون رکورددارم لبخند

این هم چند تایی از دیکته هام (3 تای آخری را هنوز عکس نگرفتم)

(از اونجایی که مامانی دوست داره همه مشق و دیکته های من را نگه داره

و از طرفی با کمبود جا مواجهیم تصمیم گرفته از همشون عکس بگیره و بذاره

تو وبلاگم که برام یادگار بمونه )


اون علامت ناشناخته قرمز رنگ در دیکته بالا علامت ویرگولهخجالتکه مامانی

وقتی دیدش کلی فکرد تا به ماهیتش پی بردخنده.


 

ریاضی

به جمع و حاصل جمع رسیدیم و من همچنان عاشق این درسم .

حل جداول سودوکو (همون شگفت انگیز) را خیلی دوست دارم اما یکی از

خونه های جدول 6 در 6 کتابمون را بعلت بی دقتی غلط نوشتم مامانی

هم هفته پیش با دیدن کتاب ریاضیم اولش جا خورد اما بعدش

حسابی از این فرصت به دست اومده استفاده کرد و تا میتونست از این

جداول برام طرح کرد که جداول کتاب در مقایسه با اونها آب خوردن بود و تا

مطمئن نشد که من دیگه تا آخر عمرم جداول سودوکو را بدون غلط حل نمیکنم

دست برنداشت ناراحتاین روزها موقع حل تمرینات ریاضی تو کلاس کلی دقت

میکنم که دیگه گرفتار محکم کاری های مامانی نشم خندههر چند هنوز هم از

رنگ کردنهای عجولانه من سر کلاس شاکیهخجالت.

این هم مربوط به مقایسه طول با واحدهای مختلف

علوم

تو کلاس با سیب زمینی مهر درست کردیم و برای جوهر هم از آب لبو استفاده

کردیم.

این هم تخم مرغی که با پختن در آب جعفری مثلا" سبز رنگ شده چشمک(جعفری

هم جعفری های قدیمخنده) و تزیینش کردیم .

قرار بود یک تابلو از نقاشی خودمون با رنگهای طبیعی درست کنیم که

چون فقط لبو در دسترس بود بقیه رنگها را از دو رنگ انگشتی زرد و آبی و

ترکیبشون استفاده کردیم . این هم از تابلوی من

این هم کاردستی بره کوچولو (یکی از حیوانات اهلی)

یک عکس از من و معلممون در حالیکه این بره کوچولو را گرفتیم که فرار نکنه

تو سایت مدرسه امون گذاشتن خنده(عکسهای آز علوم)

این برگها را با بابایی از تو پارک جمع کردیم

پیازی را که سبز کرده بودم به مرحله برداشت رسیده چشمکببینید:

 

زبان

یک دیکته از حروف بزرگ و کوچیک نوشتیم بعلاوه یک امتحان از حروف اول

کلمات که Excellent گرفتم.

 

اولین تمرین من برای درس کامپیوتر (ورد)

کارنامه میان ترمم را با تکرار کلمه خیلی خوب گرفتم.کلر بوک و امتحانات کلاسی را

همزمان با کارنامه به اولیاء داده بودند ببینند که مامانی ابراز رضایت کرد چشمک.

 ساعت(تکلیف شبی دیگر برای مامانی)

این هم ماسکی که مامانی درست کرده و هنوز نمیدونه برای چه درسی بودهنیشخند

 

و اما آریاقلب

داداش کوچولوی من چند روزیه که وارد 9 ماهگی شده بغل

همچنان با غذا خوردنش مشکل داریم و راحت تر اینه که بگیم اصلا" نمی خورهناراحت

ماه گذشته را اولش بخاطر آلودگی هوا(صداش گرفته بود) و سرماخوردگی و

بعدش هم بخاطر دندونهای سوم و چهارم و پنجم که همزمان با هم دراومدن

خیلی بی قرار بود نه غذا می خورد و نه می خوابید و حسابی مامانی را اذیت

کرد .

آریا کوچولوی ما الان دیگه راحت بلند میشه و میشینه و با کمک گرفتن از مبل ها

چند قدمی راه میرهقلب .

صبحها من و بابایی را بدرقه میکنه و ظهرها با شنیدن صدای در سرشو برمیگردونه

طرفش و میاد استقبال. البته بابایی باید بلافاصله بغلش کنه والا میزنه زیر گریه .

صبحها که ما نیستیم خیلی بیقراری میکنه و از بغل مامانی پایین نمیاد مامانی

هم برای اومدن من لحظه شماری میکنه تا آریا را مشغول کنم (حالا میبینم که

نگرانی هام برای دست تنها شدن مامانی بعد از رفتن من به مدرسه بی دلیل

نبودهاز خود راضی)

بعداز ظهرها که من و بابایی هستیم دائم باید یکی مواظبش باشه که

خرابکاری نکنه(رفتن روی شیشه عسلی ها ,دست زدن به وسایل روی میز

تلوزیون , رفتن تو اتاق من و بهم ریختن وسایل من , رفتن داخل دستشویی و

حمام ).

دادشی من خیلی مهربونه و ابراز علاقه هاش با کشیدن مو و گاز گرفتن اعضاء

صورته نیشخندهر وقت احساساتش غلیان میکنه دو دستی و با کشیدن موهای

دو طرف, سر را نگه میداره و با دهانش هجوم میاره به طرف صورت .

این هم آریای شیطون ما که می خواد با آویزون شدن از تختش بیاد پائین

 

 

پوریای با سواد

یک خانه داریم            مانند گلدان

گل های خانه             بابا و مامان

من دوست دارم          پروانه باشم

فرزند خوب                این خانه باشمقلب

 

من دیگه باسواد شدم هوراهر چند هنوز سوادم  کمه خجالتاما در هر حال باسواد

محسوب میشم.از خود راضی

در حال حاضر تمامی کلماتی که از ترکیب الف ب ادال میم و سین ساخته شده

باشند را میتونم به راحتی بخونم و بنویسم.

 

ماهی که گذشت ماه پرکاری برای من و بیشتر برای مامانی بود.چشمک

از اول آبان خوندن و نوشتن را بطور رسمی شروع کردیم .بیشتر نوشتن ها را

توی کلاس انجام میدیم اما معمولا" روزی یک صفحه هم تو خونه به عنوان

مشق شب داریم.

این هم مشق من لبخندمعلممون که میگه خوش خطم متفکر

اولین دیکته امون 6 آبان بود و  امروز هم هفتمیش  لبخندهمه را بدون غلط و

تمیز نوشتم مژه

اولین دیکته

چهارمی

این هم ششمی

 مامانی هم  اکثر شب ها بهم دیکته میگه که معلممون هر بار با دیدنشون

میگه وای چقدر طولانیتعجب اما مامانی همچنان تا صفحه پر نشه راضی

نمیشه خندهاین هم نمونه اش

 

البته من دیکته نوشتن را خیلی دوست دارم و خسته نمیشم علتش هم

 تشویق ها و برچسب های آخرشه شیطان

 

 علوم و قرآن را هم از این ماه شروع کردیم . در شروع درس  قرآن برامون

جشن گرفتند و کلی ازمون پذیرایی کردند هر چند وقتی ازمون خواستند قرآن

بخونیم هیچ کس توجهی نکرد و همه امون حواسمون پیش خوردنی ها  بودخجالت

پسریم دیگه خنده

کلاس قرآن را بخاطر این که همه کارهامون بصورت گروهیه خیلی دوست دارم.

شعر بالا را  هم یکی دو روز پیش  تو کلاس قرآن یاد گرفتم و برای مامانی خوندمقلب.

علوم :

در مورد سایه ها  حواس پنجگانه  و موجودات زنده (جانوران و گیاهان) مطالب

زیادی یاد گرفتم آخرین آموخته هام در مورد انواع ریشه ها ساقه ها  برگ ها

و گل ها بود که قراره کلاژشون را هم درست کنیم و ببریم .

این اسب ها  را هم برای درس مربوط به حیوانات اهلی من و  مامانی درست

کردیم (با کمک مستقیم  و نظرات سازنده مناز خود راضی )کلاژ حیوانات اهلی و وحشی

هم از جمله تکالیف شب مامانیه خندهکه هنوز فرصت درست کردنشونو پیدا نکرده .

این پروانه را مامانی با کمک بابایی درست کردند (بابایی کار سخت پیچوندن سیم

را انجام دادزبان)که معلممون به دیوار کلاس نصبش کرد.

آز علوم:

سایه دوستامونو با گچ  کشیدیم ..لوبیا کاشتیم و پیاز سبز کردیم و برگهای مختلف

را جمع کردیم و شکلشونو کشیدیم.

آریا  از یک لحظه غفلت مامانی استفاده کرده و لوبیاهایی را که تو خونه

کاشته بودم را کالبد شکافیشون کرده بود عصبانی.

 

ریاضی:

تا بخش 10 را خوندیم و خوشبختانه همچنان برام آسون و لذت بخشه .

این هم یکی از تمرین های کتابه که برای تاکید روی مقوا پیاده کردیم

(مامانی - منچشمک).

 

تمرین های مربوط به الگوها را هم تو دفتر شطرنجی تکرار می کنیم(تو خونه).

 

فارسی:

 سفره هفت سین مربوط به نگاره ها

 

چراغ راهنمایی را هم که برای نگاره ها کشیده بودم (خودم با نظارت مامانی)

به عنوان بهترین انتخاب شد و به برد کلاس زدنمژهنمیدونستم خوب شده والا

ازش عکس میگرفتم خنده.

برای حرف ب معلممون با بادام برامون کاردستی درست کرد . برای ا/ ژله انار

بهمون دادن و برای سین یک شامپو بچه بس تعجب.

این هم دفترییه که معلممون ازمون خواسته بود به شکل دلخواه درستش کنیم

با دو برگه سفید. 

شکلشو من انتخاب کردم و مامانی  درستش کرد بعد معلممون

گفت توشو نقاشی کنیم و تقدیم باباهامون کنیم من نقاشی نکشیدم اما تمام

صفحه را پر از کلمه بابا کردم و با گل و قلب تزئینش کردم و دادمش به بابایی

قرار شد باباها احساسشونو از این کار آخرش بنویسن .من هم دادام به بابایی

و ازش پرسیدم خوشحال شده یا نه که با جواب مثبتش گفتم "حالا خوشحالیتون

را آخرش بنویسید "خندهاین هم نوشته بابایی:

 

" آن روز که برای اولین بار لب به سخن گشودی

مامان را صدا زدی و حال که

بابا اولین کلمه ای است که بر صفحه کاغذ نشاندی من

سرخوش از پویایی توام.

پس

سپاس

از تو که امید زندگی ام شدی

از مادر

که همه هستی امان است و چراغ خانه مان

و

از معلمت

که بی دریغ تمام وجودش را ارزانی آموختنت کرده

سپاس   سپاس سپاس "

معلممون تو جلسه ماهانه به بقیه باباها گفته بود که همه نوشته ها خوب بوده اما

نوشته بابای من از همه بهتره بوده قلب

 

از سرویس مدرسه امون هم بگم که ما 4 نفریم من و آرتین و علیرضا  کلاس اول و

حسین دومه . این هفته من مبصر سرویسم و از لحظه خروج از خونه دفترچه

یادداشت و مدادمو در میارم و شروع میکنم به مثبت و منفی زدن نیشخندقراره

منظم ترینمون هواپیمای کنترلی از آقای مرادی راننده سرویسمون جایزه بگیره.


این ماه هم گذشت و من همچنان عاشق مدرسه رفتنمبغلتو خونه تکالیفمو

سریع انجام میدم و خیلی خیلی کمتر مامانی را اذیت میکنمخجالتمعلممون هم

از م راضیه و بهم میگه گل کلاساز خود راضی .

 

بالاخره بعد از چند مدال نقره و برنز این دفعه طلا گرفتم البته همیشه تو مسابقات

شطرنج آزاد شرکت میکردم  اما این بار تو رده سنی زیر 9 سال شرکت کردم.

و اما داداش کوچولوی شیطون و کپل خان (لقبی که من بهش دادم) من آریا قلب

یک هفته است که وارد 8 ماه شده .

در 6 ماه و نیمگی دومین دندونش در اومد و از همون روز اول با گازی که از شونه

مامانی گرفت تیزی دندوناشو به رخ کشید . هر وقت هیجان زده میشه هر چیزی

که نزدیکش باشه دست پا گوش بینی و.. را از نوازش دندوناش بی نصیب نمیذاره و

البته این لطفش بیشتر شامل حال مامانی میشه نیشخند.

این روزها فرنی حریره سوپ زرده تخم مرغ  و آب را میخوره (البته با صرف کلی وقت و

درآوردن شکلک های مختلف که گاهی سه تامون بسیج میشیم که آقا دهان

مبارکشون را باز کنند و چند قاشق میل کنندکلافه)از هفته آینده ماست و دو

هفته دیگه پوره سیب زمینی و سیب درختی هم اضافه میشه .

قطره آهن ویتامین آ د و زینکو ویت هم میخوره . 

بخاطر در اومدن دندوناش خیلی خیلی اذیت شد و شبها زود زود بیدار میشد اما

این روزها خواب شبش بهتر شده .

سه هفته است که چهار دست و پا میره با سرعت نور خندهفکر کنم تو مسابقات

شرکت کنه حتما" اول میشه مخصوصا" اگه کتابهای من را بذارن خط پایان نگران

تازه گیها با دست گرفتن به مبل ها بلند میشه و دیگه از میز تحریر سیار من هم

بالا میاد و کم کم باید برم تو اتاق تکالیفمو انجام بدم.


ساعت 7 قبل از رفتن به ولیمه حاج عمو (عمو رضای بابایی)

 و مامانی خوشحال از این که آریا خوابیده و دیگه قرار نیست دائم بغلش کنه

اما نیم ساعت بعد بیدار شد و

این عکس ساعت 12:30 است بعد از برگشت از مراسم  و آریا همچنان بیدار

 

ماه مهر

 

یک ماهی از رفتنم به مدرسه می گذره ... صبح ها ساعت 7 همراه بابایی از خونه

میرم بیرون و بعدازظهرها بین 2:20 تا 2:30 خونه هستم .

تو این مدت خیلی خیلی بهم خوش گذشته و واقعا" مدرسه  را دوست دارمبغل

دائم هم میگم چه خوب شد از مهد راحت شدیمنیشخندحالا خوبه اون موقع ها که 

مهد میرفتم تا اسم مدرسه می اومد میگفتم نمیخوام مدرسه برم و دوست دارم

همیشه مهد بمونم خجالت.

یکی از بزرگترین دلایلم که مدرسه را بهتر از مهد میدونم  زنگ تفریح های

 مدرسه استنیشخند که تو زنگ تفریح ها میتونیم با دوستامون حرف بزنیم بازی

کنیم تو حیاط هر جا که دلمون خواست بریم و مثل بچه کوچیک ها هی بهمون

نمیگن اینجا برو اونجا نرو .تازه بوفه هم داریم و میتونیم خوراکی بخریم خوشمزه.

هر چند روزهای اول تو حیاط هر چقدر هم که حواسمو جمع میکردم یکی موقع

دویدنش بهم می خورد و پخش زمین میشدمخجالت.

در کل هفته اول خیلی متفاوت از این روزها بود  معمولا" زنگ آخر همه خسته

میشدن و همش می پرسیدن کی زنگ خونه می خوره ؟(من هم به تک تکشون

بدون توجه به حضور معلممون جواب میدادم نیشخند)اما الان دیگه خسته نمیشیم .

روزهای اول برای انجام تکالیفم یه کوچولو !دروغگو مامانی را اذیت میکردم اما بعدش

پسر خیلی خوبی شدم و خودم تکالیفمو سریع انجام میدم.

 

تقریبا" همه همکلاسیهامو با اسم و فامیل می شناسم و با چند تایی دوست

هستم اما دوست صمیمی ام یوسف که همه جا با هم هستیم .

 

این هم از برنامه هفتگی من :


روزهای دوشنبه را بخاطر داشتن ورزش خیلی دوست دارم نه بخاطر این که

خیلی اهل ورزش هستم نه....فقط به این دلیل که دوشنبه ها را با لباس

ورزشی میرم مدرسه و باهاش خیلی راحت تر از لباس فرم هستمخنده .

البته کم کم دارم به فوتبال علاقمند میشم مامانی هم قول داده در اولین

فرصت ! خیال باطل باهام تمرین کنه و از من یک فوتبالیست خوب بسازهمتفکر .


 

یکی از برنامه های مدرسه امون طرح صبحانه است که باید هر صبح

بر اساس برنامه داده شده یک لقمه کوچیک نان با  پنیر  سیب زمینی

 تخم مرغ یا حلوا شکری همرامون ببریم و بعد از برنامه صبحگاه و قبل از ورود

به کلاس سر صف بخوریم تا هیچ کس گرسنه  وارد کلاس نشه .

در اولین جلسه ماهانه اولیا و مدرسه که مامانی شرکت کرده بود 

  معلممون از من خیلی راضی بوده و به همه گفته بود که "پوریا پسر

بسیار مرتب منظم و زرنگیه "از خود راضی

ابته من هم همه تکالیفمو چه تو کلاس چه خونه مرتب و با دقت انجام میدم  و

کلی برچسب و تشویق گرفتم مژه

این هم از اولین مشق های من :

هر روز به محض رسیدن به خونه به مامانی گزارش میدم که پسر خوبی بودم و

معلم ازم "شاکی " نبوده . خنده

 

برنامه درسی من :

ریاضی:

بخش 5 هستیم افزون بر این نوشتن اعدا 1تا 3 را هم تمرین کردیم .

این هم کار مربوط به گوشه ها که به کمک مامانی درست کردیم (من

فقط چوب کبریت ها را میدادم دستش خنده)

 

علوم:

دیرتر از بقیه درس ها شروع کردیم و بخش 2 هستیم . آز علوم هم سایه ها و

برش گوجه را داشتیم .

 

قرآن:

سوره توحید و شعر رفتم کنار دریا .... را حفظ کردیم همراه با پیام های قرآنی و..

نقاشی:

اشکال هندسی و انواع خط و کشیدن طرح دست را با پاستل کار کردیم .

 

زبان :

کتاب let's go  را شروع کردیم و نوشتن هم حرف a A  را .

 

کتابخوانی:

هر هفته یک قصه برامون تعریف میکنن و باید نقاشی اشو بکشیم .

 

P4C:یا فلسفه برای کودکان که من بهش میگم "زنگ فکر کردن "

هر بار یک موضوع مطرح میشه که ما باید فکر کنیم و هر چی میدونیم در

موردش بگیم .

فارسی(بخوانیم ) :

نگاره ها را تموم کردیم و بخش 2 یعنی آموزش نشانه ها را قراره شروع کنیم

برای نگاره 3 چراغ راهنمایی را کشیدیم بردیم مدرسه .

جشن آب را هم چهارشنبه تو پارک برگزار کردیم و کلی خوش گذشت با آب

میوه و کیک پذیرایی شدیم عروسک قطره آب را هدیه گرفتیم و گندم ! چیدیم و..

دو تا شعر سبز و سبز و سبز و انار را هم حفظ کردم .

فارسی (بنویسیم):

علاوه بر کتاب که تو کلاس می نویسیم .3 هفته اول هر شب 5 خط تو دفتر

مشق هامون هم می نوشتیم و زیرش نقاشی می کشیدیم اما این روزها

فقط دفتر مشق نگاره های گ اج را تو خونه می نویسیم که داره تموم میشه .

 

کامپیوتر :

ورد را شروع کردیم و با وجود تکراری بودنش برای من همچنان با علاقه کار

میکنم .

 

آخر هفته ها هم تکلیف هفتگی داریم که شامل چند سوال از هر درسه و قراره

بعد از تصحیح تو کلیر بوکمون قرار داده بشه.

 

همه درسهامو دوست دارم اما همچنان عاشق ریاضی و کامپیوتر هستم .

از نمایشگاه رسانه ها ی دیجیتال هم کتاب ریاضی گ اج را گرفتم و مامانی

هر روز بعد از انجام تکالیفم به عنوان جایزه بهم اجازه میده بازی  ریاضی هاشو

انجام بدم.


من در نمایشگاه رسانه های دیجیتال


بعد از مدتها دو هفته پیش دوباره تو مسابقات شطرنج شرکت کردم.

 

و اما آریا:

6 ماهش تموم شد و وارد 7  ماهگی شده بغل.

حدود یک هفته است که غذای کمکی را با فرنی شروع کرده .

موقع زدن واکسن 6 ماهگیش  پسر شجاعی بود و اصلا" اذیت نکرد .

اولین دندونش امروز یعنی در 6 ماه و ده روزگی دراومد .

همزمان بصورت سینه خیز و جهشی (کاملا" مثل قورباغه)در کمتر از 3

ثانیه خودش را به هر وسیله ای که نباید بهش دست بزنه میرسونه اما

در مورد اسباب بازی های خودش حتی اگه چند سانت جلوتر از خودش

بیفتن هیچ حرکتی برای برداشتنشون نمیکنه و با نق زدن و گریه از ما

می خواد براش بیاریم نگران.

از حالت چهار دست و پا به حالت نشسته در میاد اما نشستنش فقط چند

ثانیه است و می افته ولی با تکیه به دستاش چند دقیقه میتونه بشینه.

شدیدا" بغلی شده و حداکثر مدت زمانی که با خودش بازی میکنه فقط 5

دقیقه است.

خوابش هم خیلی کم شده شبها هم زود زود بیدار میشه .البته من اصلا"

دوست ندارم روزها بخوابه مخصوصا" وقتهایی که از مدرسه برمیگردم .

به محض این که زنگ خونه را میزنم و مامانی آیفونو جواب میده از رو صداش

متوجه میشم که آریا خوابه یا بیدار  : اگه مامانی آروم و تک کلمه ای جوابمو

بده یعنی آریا خوابه اما اگه صداش بلند باشه و مهربانانه دعوتم کنه بالا یعنی

آریا بیداره.وقتی به مامانی اینها را گفتم از این که اینقدر دقیقم کلی تعجب کرد از خود راضی.

وقتهایی که بیداره به محض این که از در وارد میشم کیفمو پرت میکنم و می پرم

بغلش میکنم اون هم کلی ذوق میکنه و موهامو میکشه و همه جای صورتمو با

لباش لیس میزنه مامانی هم بهمون میگه"داداش ندیده ها" خنده.

 

 

پوریا به مدرسه می رود

چهارشنبه 29 شهریور قبل از رفتن به مدرسه

این عکسو مامانی یک دستی و در حالیکه آریا بغلش بود گرفت  نیشخند

بابایی رفته بود ماشینو از پارکینگ بیاره ..

 

ورودی دبستان

 

سلام  مدرسه بغل

 

من در جشن شکوفه ها

 

کلاس بندی  : اسم ها را میخوندند و در میان تشویق مامان باباها بچه ها با معلم

و همکلاسیهاشون آشنا میشدن .

بعضی از همکلاسیهام ده ماهی از من بزرگتر بودن و من احساس کوچولو بودن

کردم نگران

 

به صف و رفتن به سمت کلاس همرا مامان باباها

البته  فقط مامانی همراه من بود چون آریا تو کالسکه اش خوابیده بود و بابایی

پایین پیشش موند .

 

عبور از زیر دروازه قرآن در میان دود اسپند (البته اینجا دود اسپندی نیستزبان

 چون به خاطر شلوغی اون لحظه نمیشد عکس گرفت )


پاگرد ورود به طبقه اول که 3 تا کلاس اول و یک کلاس پیش دبستانی

تو این طبقه است .

 

راهرو طبقه اول

 

این هم از کلاس من : اول محبت قلب

 

داخل کلاس از خود راضی

رو میزم کتابهامه همراه با کارت تبریک و یک قمقه آب که بهمون کادو دادن .مژه

با کیک و آب میوه و شکلات هم پذیرایی شدیم خوشمزه

 

من و همکلاسی هام که 20 نفر هستیم .

موقت ردیف آخرم .. بخاطر عینکی بودنم قراره ردیف جلو بشینم .

 

و این هم معلم مهربونم خانم رستنده که اجازه دادن عکسشونو تو وبلاگم بذارمقلب

 

بقیه عکسها و همچنین عکس های  آریا جونم ماچ در ادامه مطلب .

 

 

ادامه نوشته

آرزوها

این روزها آرزوهام رنگارنگه و دائم هم تغییر میکنه مژه.

بعضی هاشون از بازیهای کامپیوتری که انجام میدم یا کارتونهایی که می بینم ناشی

میشه مثلا" آرزو میکنم مرد آتشی بشم .. 4 تا دست داشته باشم ..کاش دزد دریایی 

یا فضانورد بودم ..کاش میتونستم پرواز کنم و ...

بعضی از آرزوهامو وقتی برای مامانی میگم مامانی میگه" خوش به حالت چقدر

آرزوهات کوچیک و دست یافتنیه " و  این جور آرزوهام معمولا  به زودی زود توسط

مامان و بابا برآورده میشه که در این مواقع من در حالیکه چشمام گرد شده عبارت

معروفمو "وای باورنکردنیه "تعجبرا به زبون میارم .

یکی از آرزوهام هم اینه که کاش هیچوقت مدرسه نمی رفتم ناراحتتو خونه درس

می خوندم و مامانی معلمم بود .

اما بزرگترین آرزوم اینه که همیشه جوون باشم و هیچوقت پیر نشم مامان و بابام

هم هیچوقت پیر نشن چون از نظر من پیر شدن یعنی بلافاصله مردن ..خجالت

 

و  ...ماهی که گذشت :

در ابتداش که تولدم بود و بخاطر ماه رمضون جشن نگرفتیم ولی این تولد بیشتر به

من خوش گذشت چون بلافاصله رفتن سر اصل مطلب یعنی فوت کردن شمع و

خوردن کیک و باز کردن کادو نیشخندتولدهای قبلی مقدماتش طولانی بود و من طاقتم

برای خوردن کیک و باز کردن کادو هام تموم میشد .هر چند مامانی تصمیم گرفته

در 2 سال آینده که باز هم تولدم تو ماه رمضون میفته زودتر برام تولد بگیره اوه

 

2 تا از دندونهام افتادن و یک دندون خیلی کوچیک در حال بیرون اومدنه .. این

هم نشونه ای از ورود من به 7 سالگی از خود راضی

 

مثل هر سال تابستون 4-5 روزی را در پلاژساحلی تو انزلی گذروندیم و

حسابی به من خوش گذشت و از بس که دم به دم  تو دریا بودم  موقع

برگشت شبیه آفریقایی ها  شده بودم .





 

کلاسهای شطرنجم همچنان دو روز در هفته برقراره و طبق نظر استادم اعتماد به

نفسم تو بازی عالیه از خود راضیو فقط در مورد نحوه شروع بازی باید بیشتر به نظر

استادم اهمیت بدم نگران

بقیه اوقاتم هم به دیدن کارتون ..بازی کامپیوتری (روزانه 1 ساعت  )نقاشی و

بازی با اسباب بازیهام میگذره ..معمولا 1 ساعتی در روز هم  به همراه

مامانی به مرور کتابهای پیش دبستانی و آمادگی برای دبستان اختصاص داره .

 

و اما داداش آریا :

وارد 5 ماهگی شده و دیگه حسابی برای خودش جا باز کرده ..علاقه زیادی به

من داره بطوریکه بعضی وقتها که گریه میکنه و مامانی نمیتونه آرومش کنه از

من میخواد فقط بیام پیشیش بشینم تا با دیدن من آروم بشهبغل




 

تازه گیها وقتی دمر میشه میخواد خودشو به سمت جلو بکشه و پاهاشو محکم

به زمین فشار میده اما در حال حاضر پیشرفتش میلی متریه و زود خسته میشه

و جیغ میزنه .


 آریا در 3 ماهگی

ظاهرا" داره دندون در میاره چون هر چیزی را که میینه محکم میکشه به لثه هاش

و وقتی از دستش می افته گریه میکنه ..آب دهنش هم که سرازیره خنده


آریای عاشق تشک بازی


اینجا طبق معمول که دوربین میبینه زل میزنه بهش


حالا من اومدم پیشش و دوربین را فراموش کرده و داره منو نگاه میکنه


و این هم تاثیر حضور من


در کنار دریا در حال گرفتن حمام آفتاب



سرعین

هفته پیش سفری به سرعین داشتیم که به من خیلی خوش گذشت هر چند موقع

برگشت بخاطر طولانی بودن مسیر یه کم خسته شدم مخصوصا که بخاطر شیر

خوردن آریا همش مجبور بودیم توقف کنیم اما در مسیر رفت  یک شب آستارا

موندیم و اصلا" خسته نشدم.

این هم چند تا  عکس از این سفر :

 

اولین مسافرت من در کنار  آریا

 

 

 

گردنه حیران

 

 

 

داداش آریا هم 3 ماهه شده و حسابی برای خودش جا باز کرده و همه امون خیلی

دوستش داریمماچ ...

این روزها  به عروسکهاش  علاقه نشون میده و هرازگاهی اونها را تو دستش میگیره

خنده هاش صدادار شده و هر وقت ازش بخوای برات می خنده ..مامانی را کاملا"

میشناسه و همه جا با چشم دنبالش میکنه ..

به خوردن دستهاش علاقه زیادی داره و تا میذاریش زمین دستهاشو میکنه تو دهنش و

به پهلو میغلته ..

 

آریا تو 3 ماهگی وزنش 7 کیلو و قدش 61/5 سانته

 

این هم از آریای ما :

 

 

وقتی آریا از دستمون ناراحت میشه

 

اینجا هم از این که دیگه مجبور نیست لباس گرم بپوشه خوشحاله

 

 

 

خداحافظ مهد کودک

این هفته آخرین هفته ایه که مهد میرم و چهارشنبه برای همیشه با روزهای خوب و

شیرین مهد کودک خداحافظی میکنم ناراحت..از همین الان دلم برای مربیم و دوستام

تنگ میشه البته مامانی قول داده هرازگاهی بریم و به مربیام مخصوصا" خاله سمیه

و مدیر خوب مهدمون سر بزنیم .

 

لوح فارغ التحصیلی من

عکس فارغ التحصیلی

 

 

تو این 2 سالی که مهد رفتم روزهای خیلی خوبی را گذروندم و از این که قراره دیگه

مهد نرم ناراحتم از طرفی خوشحالم که دیگه بزرگ شدم و میتونم مدرسه برم از خود راضی.

ثبت نام مدرسه را هم انجام دادم و قراره مدرسه غیر انتفاعی سما برم .

 

روز 5 خرداد اردوی فارغ التحصیلیمون با حضور خانواده ها تو پارک ملت انجام شد

و یک روز خوب و به یاد ماندنی برامون شد . عکس های زیر عکس های این اردوه :

 

لباسش برای من بزرگ بود  متاسفانه لباساشون تک سایز بودن و

همونجا تحویلمون دادن ناراحت

من و آریا که با هم ست شدیم

 

 دستها بالا

 

در حال دیدن برنامه شعبده بازی

 

 

کادوی روز مادر من به مامانی که کارتش را تو مهد درست کردیمقلب .

داخلش را هم نقاشی کشیدیم

 

و اما داداشی من :

2 ماهش تموم شد و واکسن 2 ماهگیشو زد که چند ساعت اولش را خیلی بی قراری کرد .

الان وزنش 5900 و قدش 60 سانته .

برعکس من که خیلی آروم و آقا بودم از خود راضیو مامانی را اذیت نکردم آریا پر سرو صداست

و دوست داره دایم تو بغل باشه یا بهش توجه بشه.

مامانی را کاملا می شناسه و ظاهرا" من را بیشتر از همه دوست داره  چشمک

من هم خیلی خیلی دوستش دارمقلب و در نگهداریش خیلی به مامانی کمک

میکنم .

وقتهایی که خوش اخلاقه دایم لبخند میزنه و تو خواب هم خنده هاش

صدا داره.. بعضی وقتها از رو بالش غلت میخوره و سینه خیز میشه که اینجور مواقع

دستش را میذاره یه طرف صورتش و انگشتاشو میکنه تو دهنش تا وقتی که خسته

میشه و صداش درمیاد   من و مامانی عاشق این صحنه ایم بغل.

 

این هم عکس 40 روزگیشه .

 

عکس جدید ازش ندارم اما الان کلی  تغییر کرده و به قول مامانی خوردنی شده قلب.

 

داداش کوچولوی من "آریا"

بالاخره انتظار طولانی من هم به سر رسید و داداش  کوچولو م ساعت 4:20 روز

دوشنبه 21 فروردین با قد 52 و وزن 3130 به دنیا اومدهورا .

این هم داداش کوچولوی من  قلب

روز تولد

آریای 4 روزه

آریای 7 روزه


از اومدن آریا کوچولو خیلی خوشحالم بغل..

2-3 روز اول حسابی هواشو داشتم و اجازه نمیدادم کسی اذیتش کنه و هر حرکت

دیگران که از نظر من اذیت محسوب میشد با داد و فریادهای من همراه بود . عصبانی

این روزها هم اگه آریا گریه کنه و مامانی بهش شیر نده فورا" به مامانی تذکر میدم

که " شما باید به آریا احترام بذاری و هر وقت شیرمیخواد سریع بهش بدی"

این روزها خیلی هم به مامانی کمک میکنماز خود راضی:

هر وقت بخواد آریا را شیر بده فورا" میرم و بالش شیردهی را میارم یا موقع تعویض

پوشک هر وسیله ای که نیاز باشه و مامانی بگه سریع آماده میکنم .مواقعی هم

که مامانی تو آشپزخونه کارداره من آریا را آروم میکنممژه .

 

اما موضوعی که باعث ناراحتی من شده اینه که نمیذارن آریا را بوس کنم اولاش مامانی

میگفت میتونم دستهاشو بوس کنم و بابایی با تردید قبول میکرد اما دیروز که دکتر رفتیم

بوسیدن آریا را کلا" ممنوع کرد و گفت ممکنه مریض بشه و هر چقدر گفتم من مریض

نیستم کسی قبول نکرد ناراحت

گذشته ازهمه علاقه ای که به داداش کوچولوم دارم اما باز هم دوست ندارم مامانی

تحویلش بگیره یا قربون صدقه اش بره خجالت مامانی هم به این خواسته ام توجه میکنه و

فقط زمانهایی که دوتامون با هم قرار میذاریم تحویلش بگیریم که آریا فکر نکنه دوستش

نداریم همزمان با هم ازش تعریف میکنیم و با کلمات عاشقانه صداش میکنیم نیشخند.

 و اما من :

فروردین را مهد نرفتم و حسابی خوش گذروندمهورا :

تا تونستم با سازه هام بازی کردم فیلم دیدم و نقاشی کشیدم .هر وقت دلم خواست

خوابیدم و هر ساعتی میلم کشید بیدار شدم البته سعی میکردم ساعتی بیدار بشم

که فیلمهامو از دست ندم مخصوصا" "شکرستان " که خیلی دوست داشتم قلب.

تعطیلات نوروز امسال را چون منتظر اومدن داداشی بودیم مسافرت نرفتیم اما من و

بابایی چندین باری پارک رفتیم که خیلی خوش گذشت مخصوصا" 2-3 باری که

پارک ارم رفتیم و با هم قایق سواری و ماشین بازی کردیم .

این روزها هم در ادامه بیرون رفتنهای دوتاییمون تا وقت پیش میاد میریم پارک نزدیک

خونمون و با هم فوتبال دستی بازی میکنیملبخند .

کلاسهای شطرنجم از 23 فروردین شروع شد و گواهینامه پایان دوره مقدماتی را

گرفتماز خود راضی و دوره متوسطه را با خانم رجایی شروع کردم هر چند این روزها به قول

مامانی بازیگوش شدم و تو حل تمرینام تنبلی میکنمخجالت .

از شنبه2 اردیبهشت هم مهد رفتنم شروع شده که 2 ماه پرکار را پیش رو داریمنگران

هم باید کتابها و الفبا را تموم کنیم هم خودمون را برای جشن فارغ التحصیلی از خود راضی

آماده کنیم .

تو این هفته حروف ق و گ را یاد گرفتم .

 

اولین روز  رفتن من به مهد در سال 91

 


بقیه عکسها در ادامه مطلب

 

 

ادامه نوشته