سال جدید

سال نو را کنار مزار عمو شروع کردیم و این برای من که همیشه سال نو را کنار

 

 

سفره هفت سین و خندان شروع می کردم خیلی سخت بود مخصوصا" که موقع

 

تحویل سال همه چهره ها غمگین تر هم شدناراحت .

 

امسال عید مسافرت نرفتیم فقط 4 روز اول و دو روز آخر تعطیلات عید را کنار

 

مامان بزرگ و بابا بزرگ گذروندیم بقیه روزها را خونه خودمون بودیم و چند باری به

 

پارک و شهر بازی رفتیم.

 

با پیک نوروزی 50 صفحه ای(جدا از صفحات خاطرات نوروزی که شماره صفحه نداشت)

 

که مامانی درست کرده بود تقریبا" همه درسهام دوره شد و بعد از تعطیلات با آمادگی

 

کامل به مدرسه رفتم و نتیجه اش چک های امتیاز و تشویق های زیادیه که این روزها

 

نصیبم میشه.از خود راضی

 

نمونه ای از خاطرات نوروزی من :

 

 

همه کتابهامون رو به پایانه و احتمالا" آخر این هفته تموم میشنهورا. زمان

 

باقیمانده را هم قراره به امتحان و مرور درسها بگذرونیم .

 

تو این دو هفته گذشته 6 تا دیکته نوشتیم که 4 تاش تو دفتر دیکته یکیش تو

 

برگه امتحانی و یکیش برگه سفید بدون خط بود که این آخریش تمرین جالبی

 

بود و برگه بعضی از بچه ها خیلی دیدنی بود خنده.

 

برای بخش "دنیای سرد و گرم " علوم هم تحقیق نوشتم که این بار واقعا" تحقیق

 

را خودم نوشتم مژه فقط مامانی تعدادی برگه ی دارای تصویر گذاشت جلوم و ازم

 

خواست هر چیزی که در رابطه با دنیای سرد و گرم با دیدن تصاویر به ذهنم

 

میرسه بنویسم.

 

صفحاتی از تحقیق من :

 

این روزها معلممون تکلیف زیاد میده در عوضش بهمون قول داده که برای چهار

 

ماه تعطیلی پایان سال تحصیلی هیچ تکلیفی ندهتعجب(این هم از مزایای معلم

 

کلاس اول بودنخنده).

 

این عکس هم از سایت مدرسه برداشتم . اون موقع من 5 ستاره بودم اما الان

 

7 ستاره دارم و تعداد ستاره هام از همه بیشتره مژه

 

و اما آریا:

داداش کوچولوی من 21 فروردین یک ساله شد.هورا

 

متاسفانه اولین سالروز تولدش را (با وجود این که مامانی از چند ماه قبل تم

 

طراحی کرده بود ) نشد جشن بگیریم ناراحتفقط براش شمع و کیک گرفتیم که

 

برای یادگاری عکس بگیره که اون هم چون شب بود عکس ها خوب نشد ناراحت.

 

آریا در 1 سالگی با وزن 10 و 500 و قد 78 و 8 تا دندون تیز خیلی خیلی شیرین

 

و بامزه است قلب

 

یکی دو قدمی راه میره اما هنوز مسلط نیست . بسیار شیطون و بازیگوشه

 

و همچنان در ابراز علاقه هاش دندوناش نقش اصلی را دارندنیشخند .

 

کلا" طاقت شنیدن نه را نداره و اگه موقع انجام کاری بهش بگی "آریا نه !"

 

فورا" لبهاشو خیلی بامزه جمع میکنه و آماده گریه میشهنگران.

 

ماما بابا گاگا دادا زز و .. اصواتیه که این روزها مکرر تکرار میکنه . بای بای

 

میکنه و با هر آهنگی که تلوزیون پخش کنه دست میزنه و حرکات موزون

 

انجام میده لبخند

 

غذا خوردنش خوب شده و هرازگاهی هم غذای سفره می خوره .

 

روحت شاد و یادت گرامی عموی عزیزم

امروز 9 روز است که در غم از دست دادن تنها عمویم به سوگ

نشسته ایم.


عموی مهربانم با مرگی ناگهانی(سکته قلبی ) در هنگام تدریس این

دنیا را ترک کردند .

 

 

پوریا به مدرسه می رود

چهارشنبه 29 شهریور قبل از رفتن به مدرسه

این عکسو مامانی یک دستی و در حالیکه آریا بغلش بود گرفت  نیشخند

بابایی رفته بود ماشینو از پارکینگ بیاره ..

 

ورودی دبستان

 

سلام  مدرسه بغل

 

من در جشن شکوفه ها

 

کلاس بندی  : اسم ها را میخوندند و در میان تشویق مامان باباها بچه ها با معلم

و همکلاسیهاشون آشنا میشدن .

بعضی از همکلاسیهام ده ماهی از من بزرگتر بودن و من احساس کوچولو بودن

کردم نگران

 

به صف و رفتن به سمت کلاس همرا مامان باباها

البته  فقط مامانی همراه من بود چون آریا تو کالسکه اش خوابیده بود و بابایی

پایین پیشش موند .

 

عبور از زیر دروازه قرآن در میان دود اسپند (البته اینجا دود اسپندی نیستزبان

 چون به خاطر شلوغی اون لحظه نمیشد عکس گرفت )


پاگرد ورود به طبقه اول که 3 تا کلاس اول و یک کلاس پیش دبستانی

تو این طبقه است .

 

راهرو طبقه اول

 

این هم از کلاس من : اول محبت قلب

 

داخل کلاس از خود راضی

رو میزم کتابهامه همراه با کارت تبریک و یک قمقه آب که بهمون کادو دادن .مژه

با کیک و آب میوه و شکلات هم پذیرایی شدیم خوشمزه

 

من و همکلاسی هام که 20 نفر هستیم .

موقت ردیف آخرم .. بخاطر عینکی بودنم قراره ردیف جلو بشینم .

 

و این هم معلم مهربونم خانم رستنده که اجازه دادن عکسشونو تو وبلاگم بذارمقلب

 

بقیه عکسها و همچنین عکس های  آریا جونم ماچ در ادامه مطلب .

 

 

ادامه نوشته

آغاز چهار سالگی


 جمعه گذشته ٬ دوم مرداد ٬ سومین سالروز تولدم بود اما چون دو سه روزی تلفن خونه امون قطع بود

 نتونستم جشن تولد وبلاگی بگیرم ٬ در همین جا از دوستان عزیزی که روز تولدمو یادشون بود

 و ٬ همون روز یا بعضی ها از مدتها قبل ٬ تولدمو تبریک گفته بودند تشکر می کنم .

                                                                                                                                              

 

 بالاخره روز تولدم که از چند روز قبل برای رسیدنش لحظه شماری می کردم و مدام به مامان بابا

 یادآوری می کردم که" تولد پوریاست .. قراره پوریا  شمع فوت کنه .. کیک تولد بخوره و... "

  فرا رسید .

 

 

 مامان و بابا امسال هم  ٬ مثل دو سال گذشته ٬ برای تولدم حسابی زحمت کشیدند  ٬ مامانی خونه را

 تزئین کرد ٬ ناهار مهمون بابائی بودیم و عصر هم یک جشن تولد سه نفره گرفتیم که خیلی خوش

 گذشت مخصوصاً موقع فوت کردن شمع ها که مجبورشون کردم چندین بار شمع ها را روشن کنند

 تا من فوت کنم . اما کادوها : مامانی یک هلی کوپتر و بابائی یک ماشین پلیس بهم کادو دادند

بعلاوه هدیه ویژه که هرسال روز تولد به حسابم واریز میشه .



 

 خب.. از جشن تولد که بگذریم ... در طول این یک ماه اخیر بیش از هر زمان دیگه ای هم با

 حاضر جوابی هام ( به قول مامان بابا شیرین زبونی ) دل مامان و بابا را بدست آوردم و هم با

 نه گفتن و منفی کردن تمام جملات امریشون (به قول خودشون لجبازی) عصبانیشون کردم .

 این به اصطلاح لجبازی یک مدتی خیلی شدید بود بطوریکه حتی واکنش من در مقابل جمله

  پوریا بدو بیا این بود : " نه !!! بدو نیا !!!!"

 

 اما این روزها ..

 در حال یادگیری زبان انگلیسی هستم . الفبای انگلیسی را که از چندین ماه قبل یاد گرفته بودم الان

 دیگه کاملاً مسلط شدم بجز حرف E که همچنان با وجود اصرار مامانی بر تلفظ " ای" من با نام

 چشم می شناسمش ٬ چون اول کلمه Eye  به معنی چشمه .

 کلماتی مثل :  Door٫ Book٫ House ٬ Queen٫ Cat٫ Car٫ Dog٫

 Hello ٬ Goodbye٬TV٫ Goodnight   و احوالپرسی به زبان انگلیسی را یاد گرفتم

 و بعضی از کلمات مثل  Bookو  Door  را هم می تونم Spell (هجی ) کنم .

 

 از اشکال هندسی دایره ٬ بیضی ٬ مثلث ٬ مستطیل ٬ مربع را از قبل می شناختم یک هفته ای هم

 میشه که لوزی را یاد گرفتم .

 


 فعالیت بدنیم هم خیلی زیاد شده و از صبح تا شب یکسره در حرکتم ٬ تو خونه که دائم سوار ماشینم

  هستم و با سرعت زیاد ویراژ می دم ٬ وقتی هم که بیرون میریم تا تاب و سرسره سوار نشم ول کن

 نیستم هر پستی و بلندی هم که می بینم حتماً باید جفت پا از روش بپرم .

 

 این روزها کلمه ببخشید را زیاد بکار می برم چون خرابکاری هام زیاده و مجبورم عذرخواهی کنم ٬

 معمولاً هم با گفتن : مامان جون ببخشید ..خیلی دوسِت دارم و یا مامان جون ببخشید غصه نخور  ..

 همه چی به راحتی فراموش میشه .

 مواقعی هم که من از دست مامان بابا ناراحت میشم قهر می کنم میرم تو اتاقم و دراز می کشم تا

 بیان و نازمو بکشن و اگه به قهر کردنم توجه نکنند هر چند لحظه یک بار با یک گریه ساختگی

 بهشون تذکر میدم.

 

 در کل پسر شکموئی هستم و تا وقتی که کاملاً سیر نشدم خوردنی هامو با کسی شریک نمیشم .

 

 تازه گیها از خرید و پوشیدن لباس های جدید لذت می برم و معمولاً لباسی را که برای پرو بهم بپوشند

 اگه ازش خوشم بیاد میگم خوش تیپ شدم و حاضر به درآوردنش نیستم .موقع بیرون رفتن از خونه به

مامانی میگم که ضد آفتاب و ادکلن برام بزنه که  معمولا" خودشو میزنه به نشنیدن یا تو هال

 لباسهامو عوض میکنه تا نبینم و درخواست نکنم

 

 یکی از موادری که من و مامانی با هم  اختلاف نظر داریم و این روزها زیاد کلاهمون تو هم میره

 در مورد نحوه استفاده  از دستمال کاغذیه ٬ من هر وقت که بخوام دستهامو پاک کنم ( دهها بار در

 روز )  میرم سراغ جعبه دستمال کاغذی دستمال بر میدارم دستهامو پاک می کنم و بعد از پاک کردن

 دستمالو برمیگردونم سرجاش و از نظر خودم هم کار درستیه چون هم در مصرف دستمال

صرفه جوئی میشه هم این که دستمال برمیگرده سرجاش و خونه مرتب میمونه و این دلیل دومی را

 بارها به مامانی گفتم اما هیچوقت قبول نکرده ٬بارها شده که کشمکشی بین من و مامانی سر گذاشتن

 یا برداشتن دستمال در گرفته و من با صدای بلند تاکید میکردم که " بذار مرتب باشه " ...

اما کو گوش شنوا ؟ !!

 

 در آستانه چهار سالگی همچنان بعضی از کلمات و افعال را خوب بیان نمی کنم و موجب خنده

 مامان بابا میشم مثلاً :

 

 به هندوانه میگم هندِمنانه        به یخچال میگم اَچال 

 

 وقتی که میگم : صدا بِشبَن با شمام... یعنی ... صدامو بشنو با شمام 

 

 نمی شنَچَم ..یعنی ... نمی شنوم  

 

  همچنان ق را گ تلفظ می کنم و برای این که بهم نخندند ترجیح میدم حرف ق را از کلماتم حذف کنم

  مثلاً  به

 آقا میگم آآ   به قاشق میگم آشک و....

 

 هر وقت هم که بخوام مامان و بابا همزمان بهم توجه کنند صداشون میکنم بامان اینجوری دوتاشون

 همزمان  میگن  بله .




این هم یکی از پارک هایی که من مشتری دائمش هستم




من در سرزمین عجائب




باغ بابا بزرگ  



 

 

 در ضمن هفته پیش چند روزی خانواده عمو مهمونمون بودند ٬ به من که خیلی خوش گذشت چون

 از یک طرف مامان بابا به احترام عمو و زن عمو همه شیطنتها و لجبازیهام را نادیده گرفتند و از

 اصرار برمسواک زدن هم خبری نبود از طرف دیگه ٬ یک همبازی پیدا کرده بودم و با دختر عموم

 مبینا که 13 ماهشه حسابی بازی کردم . 




 من و مبینا در سرزمین عجائب


 

تولد

بالاخره من هم یک ساله شدم و اولین سالروز تولدم را جشن گرفتم . اون هم دو بار .

 

یک بار سه شنبه ٬ روز تولدم ٬ خونه خودمون و یک بار هم همزمان با جشن میلاد

 

حضرت علی (ع)٬ باغ بابا بزرگ .

 

مامان بزرگ ٬ خاله و دائی  دوشنبه شب زنگ زدند و تولدم را تبریک گفتند .سه شنبه صبح هم

 

دوستای مامانی( خاله ( نرگس ٬ زهره ٬ فریبا ٬ زهرا ٬ مرضیه و....)) زنگ زدند .

 

خاله جون هم صبح سه شنبه زنگ زد و قرار شد کادوی تولدم را بعداً برام بیاره ( یادآوری کردم  که یه موقع خاله یادش نره ).

 

عمه هم ظهر تماس گرفت .

 

عمو جان از چند روز قبل تا روز تولدم هر روزتولدمو تبریک گفت (ممنون عمو).

 

 

جشن روز سه شنبه یک جشن تولد سه نفره ( من و مامان و بابا )و با حضور مجازی دوستان

 

خوب وبلاگیم بود که همین جا از همه اشون تشکر می کنم .

 

کیک تولدم را هم به یاد دوستان خوبم بین همسایه ها تقسیم کردیم .

 

آخر هفته هم یک جشن با حضور خانواده عمه ٬ عمو و مامان بزرگ و بابا بزرگ تو باغ

 

بابا بزرگ گرفتیم .

 

و اما قسمت شیرین تولدم :

 

کیک نه ها ...کادو

 

مامان و بابا کلی اسباب بازی گرفتند بعلاوه.... (Secret).....

 

مامان بزرگ بابا بزرگ و عمه هم فلز درخشان ( با مضامین  تولدت مبارک و ِان یکاد) کادو

 

دادند .

 

بهم کادو دادند(البته با انتخاب پسرعموی دوست داشتنیم آقا میلاد).Aero trainعمو و زن عمو 

 

 

                                           این هم چند تا از عکسهای تولدم .

 

                                                                  

        

میلاد


این هم یه عکس از من و پسر عموم میلاد .


آقا میلاد الان تقریبا ۱۲ سالشه و قراره انشاءالله سال دیگه به مدرسه استعدادهای درخشان بره..

براش آرزوی موفقیت دارم.