شماها یادتونه وقتی کوچولو بودید چی براتون می خوندند که خوابتون ببره

 

درسته ٬ منظورم اینه که ماماناتون بلد بودند براتون لالایی بخونند ؟ چه شعرهایی

 

را براتون می خوندند؟

 

اگه یادتونه حتماً برام بنویسید تا شاید مامانی اینقدر موقع خوابوندن من یه لالایی

 

را تکرار نکنه .

 

 

وقتی خیلی کوچولو بودم یعنی همون چهار٬ پنج ماه اول ورودم به این دنیای پر 

 

سروصدا٬ من را تو گهواره می خوابوندند و در حین تکون دادن مامانی اعداد را به

 

انگلیسی برام می شمرد بعضی وقتها هم یه چیزهایی شبیه شعر (به انگلیسی)

 

 

می خوند٬ من یکی که سر در نمی آوردم خودش را نمی دونم .

 

 نه اینکه فکر کنید مامانی می خواست کلاس بذاره و از همون اول باهام

 

انگلیسی کار کنه٬ حالا شاید بدش نمی اومد من زودتر انگلیسی یاد بگیرم٬ اما دلیل

 

اصلیش این بود که طفلکی لالایی بلد نبود و........الان هم بلد نیست.

 

البته این ترفند تا حد زیادی کارساز بود و من خوابم می برد.

 

اما الان که بزرگ شدم و دیگه نمی تونه سرم کلاه بگذاره هر وقت شروع می کنه

 

به شمردن منم بلند بلند  می خندم و نه تنها خوابم نمی بره بلکه یه ذره خوابی هم

 

که تو چشمام بود می پره .

 

خلاصه اینکه این روزها مامان و بابا برای خوابوندن من کلی به زحمت

 

می افتند .

 

بعضی وقتها من را تو بغلشون می گیرند و بعد از چند دقیقه که من چشمهام را

 

بستم می گذارنم روی تخت و یک ثانیه بعدش من در حالیکه اثری از خواب تو

 

چشمهام دیده نمیشه دستم را میگیرم به لبه تخت و بلند میشم و با چهره ای خندان

 

بهشون نگاه میکنم اونها هم که دیگه این کار من براشون عادی شده پستشون را

 

 عوض می کنند و حالا دیگه نوبت اون یکی میشه که دوباره امتحان کنه . بعضی

 

 وقتهام که دو تاشون خسته میشن٬ دیگه بی خیال خوابیدن من میشن و بابایی میره

 

 میخوابه و مامانی میمونه و من .حالا اگه تلوزیون فوتبال پخش کنه که هیچی٬

 

مامانی میشینه و فوتبالش را نگاه میکنه و در کل از خوابوندن من منصرف میشه

 

تا اینکه فوتبال تموم بشه و اون موقع شروع میکنه به غر زدن که پور یا من

 

خوابم میاد٬ نصف شبه٬ چرا نمی خوابی ؟

 

یه موقع فکر نکنید من بچه بدی هستم ها . خب  اول اینکه هر کس که چشمها ش

 

را بست دلیل این نیست که خوابیده شاید داره فکر میکنه٬ بعدش هم اینکه مامانی

 

بعضی وقتها حاضره تا ساعت چهار صبح هم بشینه و فوتبال ببینه پس چرا وقتی

 

من یک ذره( فقط یک ذره) دیرتر می خوابم غر میزنه ؟

 

البته در مورد خوابیدن من موارد استثنایی هم وجود داره که برای خوابوندن من

 

هیچ نیازی به لالایی و بغل کردن نیست٬ چون از صبح زود که بیدار شدم  تا آخر

 

شب یه لحظه چشمم را هم نگذاشتم و به قدری خسته ام که نشسته خوابم میبره٬ و

 

فکر کنم این دلنشین ترین لحظه برای مامان باباست.

 

خب٬ فکر کنم که دیگه زیاد در مورد خواب حرف زدم حالا برای اینکه خوابتون

 

بپره یه خاطره تعریف میکنم :

 

یک روز دم غروب که مامان و بابا گرم صحبت بودند و من داخل رورواکم  به هر

 

جای خونه سرک می کشیدم ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد و از آنجایی که سیم

 

تلفن به فکس متصل بود ظاهراً نتونستند شماره را ببینند و مامانی گوشی را

 

برداشت ولی فقط صدای خش خش می اومد و صدای نامفهوم یک بچه . هر چی

 

مامان بابا الو کردند هیچ جوابی نیومد خلاصه اینکه بیست دقیقه نیم ساعتی  تلفن

 

 مشغول بود و فقط همون صداها شنیده می شد.

 

مامان و بابا اولین تصورشون این بود که بچه ای گوشی تلفن خونه شون را بدون

 

اجازه مامان بابا برداشته و مامان بابای بی خیالش هم بدون توجه به مزاحمتی که

 

ممکنه برای دیگران ایجاد کنه رهاش کردند (غیبت برای همین موقع هاست

 

دیگه).

 

و اما.......

 

 

...... بعد از نیم ساعت .... جاتون خالی٬  اگه شما هم بودید کلی

 

 

 می خندیدید ....چون مامانی از یک طرف به حرفهای چند دقیقه پیش خودش و

 

 

بابایی می خندید و از طرف دیگه داشت با زحمت گوشی موبایلش را از رورواک

 

من می کشید بیرون......